تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
و چون عطسه زند به او عافيت باش گويد ، و بپذيرد از او چون دعوتش كند ، و بدنبال جنازه‌اش باشد چون بميرد . بيان ( شرحى از كتب لغت در معنى تسميت عطسه‌كننده آورده كه در ضمن تفسير بدعاى خير شده و بتفسير از نهايه دعا براى اينكه ژست خوبى يا بد چون عطسه ژست او را زشت كرده و بقولى دعا براى پايدارى بطاعت خداست و تفسير آن به ( عافيت باشد ) شامل همه اين معانى مىشود مترجم ) . و پذيرش دعوت : در دعوت مهمانى يا هر چه چنانچه پيغمبر ( ص ) فرمود : اگر بپاچه‌اى دعوت شوم بپذيرم ، يا مقصود اينست كه چون او بخواند پاسخ دهد . 45 - كافى : بسندش تا ابى مامون حارثى كه به امام ششم ( ع ) گفتم : حق مؤمن بر مؤمن چيست ؟ فرمود : راستش از حق مؤمن بر مؤمن است كه از دل او را دوست دارد ، و در مال با او همراهى كند و جانشين او باشد در خاندانش ، و يار او در برابر ستمكارش ، و اگر حقى دارد در بيت المال و او غائب است بهره او را بستاند برايش ، و چون بميرد سر گورش برود ، و خود به او ستم نكند و به او دغلى نكند ، و خيانتش نكند ، و او را وانگذارد و دروغگويش نشمارد و به او اف نگويد ، و اگر به او اف گويد دوستى آنها ببرد و اگر به او گويد : تو دشمن منى يكيشان كافر گردد ، و اگر او را متهم كند نابود شود ايمان در دلش چنانچه نمك در آب نابود شود . بيان : جانشينى در خاندان : برعايت و بازجوئى حال آنها و انجام نيازهاشان در صورتى كه غايب شود يا بميرد . . . 46 - كافى : بسندش تا ابان بن تغلب كه گفت : من بهمراه امام ششم ( ع ) طواف ميكردم كه يكى از ياران ما جلوم درآمد و به اشاره از من خواست كه براى نيازى با او بروم و من نخواستم كه امام را وانهم و با او بروم و در ميان طواف باز به من اشاره كرد و آن حضرت او را ديد و به من فرمود : اى ابان تو را ميخواهد ؟ گفتم : آرى فرمود : او كيست ؟ گفتم يكى از ياران ماست ، فرمود : با تو هم عقيده است ؟ گفتم : آرى ، فرمود : با او برو گفتم طوافم را قطع كنم ؟ فرمود : آرى گفتم و اگر چه طواف واجب باشد ؟ فرمود : آرى و من با او رفتم . و پس از آن نزد آن حضرت رفتم و از او پرسيدم از حق مؤمن بر مؤمن ، فرمود : اى ابان آن را وانه و دنبال مكن گفتم : چرا قربانت ، فرمود : اى ابان آن را دنبال مكن گفتم چرا قربانت ( يعنى دنبال ميكنم ) و پيوسته از آن حضرت پاسخ خواستم تا فرمود : اى ابان نيمى از آنچه دارى به او بده سپس به من نگاه كرد و ديد چه هراسى مرا گرفته و فرمود اى ابان نمىدانى