و الحمد للَّه « 1 »
هامش
( 1 ) اين بحثى كه مصنف در اينجا وارد آن شده است بر ميگردد ببحث در قضا و قدر كه يكى از مسائل دشوار و بغرنج در علم كلام است و با مسألهء « بداء » برخورد مىكند و موضوع وقت عمر و وقت مرگ هم يكى از فروع آنست و حقيقت اين بحث راجع باينست كه علم خدا بامور جاريه در اين جهان ماده يك درجهايست يا دو درجهاى و مرجع همهء اعتراضات اينست كه علم خدا يك درجهايست و تعلق دارد به همان واقع موجود در گذشته و آينده و بنا بر اين هر كس و هر چيزى را يك اجل و سر رسيد محتوم و معين بيش نيست كه كم و زياد در آن معنا ندارد .
و پايهء جواب از اعتراضات بر اينست كه : علم خدا دو درجهايست كه يكى را قضا گويند و ديگرى را قدر و قضا علم كلى و اجمالى خدا است بهمهء اشياء كه ميتوان از آن بعلم باقتضاء تعبير كرد نظير اينكه هر آدمى باقتضاء طبع بشريت مدت عمرى دارد و هر موجود ديگرى همچنين است و كشش اين اقتضاء برخورد با موانعى دارد كه از آن جلوگيرى مىكند و با توجه به آنها قابل محو و اثبات است و از اين مقام به لوح محو و اثبات تعبير مىشود و در اين مرحله « بداء » زمينه پيدا مىكند و ميتوان از اين مرحله تعبير كرد به علم بملازمهها .
البته در مقام علم الهى آن معنى كه در علم بشرى هست و از آن بلفظ اگر و يا بسا چنين خواهد شد وجود ندارد زيرا اين گونه تراوش علمى يك نحوه از ترديد و دو دلى است كه مقام الوهيت از آن مبرا است ولى هر پديده بر اثر ملازمههائى پيدا مىشود مثل اينكه ملازمهاى هست ميان طلوع خورشيد و وجود نهار و يا گزيدن مار سمى و مرگ و گر چه اين ملازمهها در برخى موارد قابل تفكيك است مانند ملازمههاى عادى و عرفى و ملازمهء ميان ايمان قوم نوح و زنده ماندن و برفاه رسيدن آنان از اين گونه ملازمهها است كه چون به عبارت زبان فهم بشرى در آيد مضمون همان آيه مىشود كه مصنف ( ره ) آورده است و علم به اين ملازمهها منافات با علم بوقوع حادثه پس از وجود جميع شرائط و عدم كل موانع ندارد و اين علم در مقام علم قدر است كه هر حادثه بعينه در علم حق بطور حضورى محقق است بىآنكه دگرگونى در دانش الهى پديد آيد و تجويز كم و بيش در اجل و دگرگونى قضاياى عالم هستى مادى از نظر علم كلى و اجمالى است كه در آن صرف مقتضيات بطور اجمال منكشف است و حقيقت آن مانند حقيقت علم تفصيلى خدا در عالم قدر قابل فهم بشرى نيست . ( مترجم )