تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
و شكست وارد كرد به من . به او گفتم : در قديم به اين شهر آمدى ؟ گفت : آرى در آن تاريخ جاى مسجد جامع سفلانى شما سبزى زار بود و در آن گورى بود ، گفتم : اين همراهانت اصحاب تواند ؟ گفت : اينان فرزندان و فرزندزادگان منند . سپس بحمام رفت و من نشستم تا بيرون آمد و جامه‌هايش را پوشيد ديدم موهاى زير لبش سفيدند ، گفتم : اينها رنگ كرده بودند ؟ گفت : نه چون گرد آيند سفيد نمايند و چون پراكنده‌اند سياه ، گفتم : برخيز و به خانه رو غذا بخور و بدرون خانه رفت . و حسن بن محمد از احفاد امام چهارم ( ع ) روايت كرده كه : در آن سال به حج رفته بود و نصر قشورى صاحب مقتدر ( عباسى ) هم به حج آمده بود گويد : من وارد مدينهء پيغمبر ( ص ) شدم و برخوردم بكاروان بصريان كه ابو بكر محمد بن على مادرانى در آن بود و بهمراهش مردى بود از اهل مغرب كه ميگفتند اصحاب رسول خدا ( ص ) را ديده و مردم بر سر او شوريده و با دست كشيدن به او تبرك ميجستند و نزديك بود او را بكشند و عمويم ابو القاسم طاهر بن يحيى به جوانان و غلامان خود فرمود : مردم را از گرد او پس زدند و او را بخانهء ابن سهل لطفى كه خود سكونت داشت كشيدند و بمردم هم اجازه داد وارد خانه شوند و وارد شدند و پنج مرد همراه او بودند كه گفت : فرزندان و زادگان فرزندان اويند كه ميان آنها پير مردى بود هشتاد و چند ساله و از او پرسيديم گفت : اين پسر من است دوتاشان شصت ساله بودند يا پنجاه ساله و ديگرى شانزده ساله و گفت : اين پسر من است و بهمراه او از او خردسال‌تر نبود و چون او را ديدى گفتى سى سال تا چهل سال دارد سرو ريشش سياه بود ، جوانى لاغر اندام چهار شانه كه گونه‌هايش سبك بودند و بكوتاهى نزديكتر بود و نامش على بن عثمان بن خطاب بود و يك حديث كه از او شنيدم اين بود كه براى مردم باز گفت : من با پدر و عمويم زيد از شهر خود درآمديم براى شرفيابى حضور رسول خدا ( ص ) و ما همه پياده بوديم بهمراه كاروانى و از كاروان وامانديم و جدا شديم و تشنگى بر ما سخت شد و آب نداشتيم و پدر و عمويم بيشتر ناتوان شدند و از راه ماندند آنها را زير درختى نشاندم و بدنبال آب رفتم و چشمهء خوبى كه آب زلال و بسيار سرد و گوارا
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 152 | أبي الفتح محمد بن علي الكراجكي / محمد باقر كمره‌اى