ماندم و به او خدمت ميكردم و با آن حضرت بجبههء صفين رفتم يا گفت : نهروان و در سمت راست آن حضرت بودم كه تازيانه از دست او افتاد و سرازير شدم آن را برگيرم و به آن حضرت بدهم و دهانهء مركب آن حضرت به سختى به من خورد و اين شكست را بر سر من وارد كرد و آن حضرت مرا نزد خود خواند و آب دهان بر آن ريخت و مشتى خاك برگرفت و بر آن ريخت و به خدا كه نه دردى بود و نه سختى دريافتم و سپس با آن حضرت ماندم تا كشته شد و بهمراه امام حسن ( ع ) بودم تا در ساباط ضربت خورد و بمدائنش بردند و پيوسته در خدمت او بودم در مدينه تا بزهر شهيد شد جعده دختر اشعث بن قيس كندى به آن حضرت زهر داد سپس با حسين ( ع ) بسوى كربلا رفتم و آن حضرت شهيد شد و من براى حفظ دين خودم گريختم و اكنون در سرزمين مغرب اقامت كردم و منتظر خروج حضرت مهدى و ظهور عيسى بن مريم عليهما السلام هستم .
ابو محمد حسن بن محمد حسينى گفت : و از آنچه از اين شيخ على بن عثمان كه در خانهء عمويم طاهر بن يحيى بود ديدم كه داستانهاى خود و آغاز خروج خود را ميگفت اين بود كه : نگاه كردم بموهاى زير لبش ديدم كه سرخ شوند و سپس سپيد گردند و پيوسته بدان نگاه ميكردم و چون ديد من به آن نگاه ميكنم گفت : به چه نگاه ميكنيد اين سرخى و سپيدى آنها از گرسنگى است و چون سير شوم سياه باشند ، عمويم خوراك خواست و سه مائده آوردند و نزد او نهادند و من هم با او بر سر غذا نشستم و عمويم هم نشست و او مىخورد و لقمه ميزد بمانند يك جوان و عمويم او را سوگند ميداد كه بخورد و من بدان موى او نگاه ميكردم و سياه ميشد تا چون سير شد سياه شد .
94 - بسندش تا صيرفى كه در سال 365 گفت : على بن عثمان بن خطاب پسر عبد اللَّه بن عوام بلوى براى من باز گفت كه : او از شهرى بوده بنام فريده در مغرب و معروف بود بابى الدنياى اشج معمر گفت : شنيدم از على بن ابى طالب ( ع ) كه گفت شنيدم از رسول خدا ( ص ) كه فرمود : سخن حق گمشدهء مؤمن است هر جا آن را يافت بدان سزاوارتر است .
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: أبي الفتح محمد بن علي الكراجكي
ص١٥٤