در باره گورى در گفتگو بودند و آن جهنى حضور داشت و براى آنان باز گفت كه :
جهينة بن قوسان به او از شيوخش گزارش داد يك سال قحطى بدانها رخ داد تا همه پس انداز خود را خوردند و از سختى تنگسالى و قحط گروهى بدنبال گياه خوراكى بيرون زدند و شب آنها را در گرفت و بغارى كه بيشه شيران بود پناه بردند و نميدانستند ، يكى از آنان بنام مالك گفت : در ميان غار بچه شيرانى ديديم و گريزان بيرون زديم و پس از دور شدن از آن جا در يك گودالى از زمين درآمديم و بر درگاه آن سنگى افتاده بود و با هم كمك كرديم تا آن را برگردانيم و بناگاه ديديم مردى ايستاده جبه صوف بر تن دارد و انگشترى بر دست كه بر آن نوشته شده من حنظلة بن صفوان رسول خدايم و بر سر او نوشتهايست بر لوح مسين كه خدا مرا به تيره حمير و همدان و عزيز از مردم به من فرستاد تا مژده بخش و بيم ده باشم و مرا دروغ شمردند و كشتند و آن سنگ را چنانچه بود بجاى خود برگرداندند .
و اصبغ بن نباته در حديثى آورده كه مردى از حضر موت نزد امير مؤمنان ع آمد و روزگار ابى بكر بود و بدست آن حضرت مسلمان شد ، اصبغ گويد روزى امير مؤمنان در مجلس حديثى كه ما فراهم بوديم از آن مرد پرسيد تو حضر موت را خوب ميشناسى ؟ گفت : اگر آن را ندانم چيزى ندانسته باشم ، فرمود جاى احقاف را ميدانى پاسخ داد گويا از گور هود پيغمبر پرسش دارى ؟ فرمود : شيرت حلال بخطا نرفتى ، گفت آرى در دوران جوانى با گروهى از نوجوانان عشيره بيرون شديم و قصد ما زيارت گور آن حضرت بود كه شهرت فراوانى داشت در ميان ما بسيار از ان گفتگو ميشد و در شهرها و سرزمينهاى احقاف چند روز گردش كرديم و يكى در ميان ما بود كه آنجا را ميدانست رفتيم تا آن مرد ما را بغارى رساند و درون آن رفتيم و دراز مدتى در آن پيش رفتيم تا رسيديم به دو سنگ كه روى هم جفت بودند و ميان آنها درزى بود كه مرد لاغر اندام ميتوانست درون آن دو سنگ رود و من بدبختى كردم و درونش رفتم و مردى را بر تختى خفته ديدم تيره رنگ و كشيده و چهرهء با ريش انبوه كه تن او خشكيده بود و چون دست بر جايى از تنش ميكشيدم سفت بود و دگرگون و پوسيده نبود و بالاى
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 453
مساهمون: أبي الفتح محمد بن علي الكراجكي
ص٤٥٣