تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
كند خوراكش نسيم است و زندگيش بخنكى هوا است ، و اين در دوران پيرى و نابودى رطوبات تن و كاستى گرمى بدنست ، و ميان او و كژدم دوستى است ، و از اين رو او را در سوراخش آماده دارد تا دست يورشگر بوى را كه در سوراخش كند بگزد ، و سوراخ نسازد جز در كپه سنگ از ترس سيل و كوبش سم ، و از اين رو چنگالش كاسته و كند است بخاطر كندن جاهاى سخت ، و منش او فراموشى و راه نبردن است و او در سرگردانى ضرب المثل است ، و از اين رو سوراخ نكند جز در تلى يا كنار سنگى تا آن را گم نكند چون براى جستن خوراك بيرون شود ، و او را بنا - سپاسى وصف كنند چون فرزند خود را بخورد عمرش دراز است و از اين راه بمارها و افعيها ماند ، و كارش اينست كه زمستان از سوراخش بيرون نيايد و دارقطنى و ديگران از ابن عمر آوردند كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله در انجمنى از صحابه بود كه يك اعرابى از بنى سليم با سوسمارى كه شكار كرده بود در رسيد ، و آن سوسمار را در آستين داشت تا به بنهء خود رساند گروهى را ديد و گفت سرور اين گروه كيست ؟ گفتند اين گروه گرد آنند كه پندارد پيغمبر است ، گفت : اى محمّد زنان نزائيدند دروغگوتر از تو را ، و گر نبود كه عرب مرا شتابزده خوانند البته تو را ميكشتم و همه مردم را با كشتن تو شاد ميكردم ، عمر گفت يا رسول اللَّه بگذار تا او را بكشم فرمود : نه ، نميدانى كه بردبار بسا پيغمبر شود ، وانگه اعرابى رو به رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله كرد و گفت : سوگند بلات و عزّى به تو ايمان نيارم تا اين سوسمار ايمان آرد ، و سوسمار را از آستين برآورد و جلو رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله انداخت و گفت : اگر به تو ايمان آورد من هم به تو ايمان بياورم آن حضرت صلى اللَّه عليه و آله فرمود : اى سوسمار و او با زبان شيواى تازى روشن كه همه مردم فهميدند گفت : لبيك و سعديك يا رسول پروردگار جهانيان ، فرمودش كه را پرستى ؟ گفت آنكه در آسمانست عرشش و در زمين است پادشاهيش و در درياست راهش و در بهشت است رحمتش و در دوزخ است عذابش ، فرمود : من چه كسم اى سوسمار ؟ گفت : تو رسول خدائى و خاتم پيغمبران ، رستگار است كسى كه تو را باور دارد و زيانبار آنكه تو را دروغ شمارد ، اعرابى گفت : گواهم كه نيست شايان پرستشى