تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
30 - بشر بن معتمر و هشام نوطى گفتند : انسان جسم است و روح بمعنى زندگى و اين دو ، كار كنند و از اين رو گفتند آدمى نفس و روح دارد و چون بخوابد نفس بدرآيد و چون بميرد هر دو برآيند ، و اينها دلالت دارند كه نفس و روح جزء انسانند . پايان - اين كه فرمود عليه السّلام : « هر كه خود را شناخت پروردگارش را شناخته » يكى از دانشمندان گفته روح يك لطيفه لاهوتى است در كسوت ناسوتى و از ده وجه دلالت بر يگانگى پروردگارى دارد . 1 - از اينكه تن را بجنباند و سرپرستى كند بدانيم كه جان را محرّك و سرپرستى بايد . 2 - يگانگى آن دليل يگانگى او است . 3 - جنبانيدن تن دليل نيروى او است . 4 - آگاهى نفس بر هر چه در تن است دليل علم خدا است . 5 - تسلّط و استوارى او بر تن نمونه استوارى خداست بر آفريدهاش . 6 - پيش بودن روح بر تن و ماندنش پس از او دليل بر ازليت و أبديت خداست . 7 - نفهميدن كيفيت نفس دليل فرا نداشتن او است . 8 - ندانستن جايش در تن دليل اينست كه خدا را جايى نيست . 9 - دست نرسيدن بنفس دليل دست نرسيدن بخداست . 10 - ديدنى نبودن نفس دليل ديدنى نبودن خداست .

مقصد دوم - روح

فلاسفه پندارند در تن چند روح و چند نفس است كه آنها را قوى خوانند . 1 - روح طبيعى كه همه اجساد ناميه دارند و جايش كبد است . 2 - روح حيوانى كه همه جانوران دارند و جايش دل است . 3 - روح نفسانى كه فيض نفس ناطقه است يا عقل و در مغز است