2 - هر كس بطور قطع ميداند كه آنچه بواژه ( من ) تعبير مىشود كه همان نفس است وصف مىشود كه اينجا حاضر است ، ايستاده ، نشسته ، رونده و واقف است و جز آن از خواص جسم و آنچه وصف مخصوص جسم را دارد جسم است .
و بتقرير ديگر تن ادراكاتى دارد كه همان ادراكات تعبير شده بواژه ( من ) است كه نفس باشد چون ادراك گرمى آتش و سردى يخ و شيرينى عسل و محسوسات ديگر ، و اگر نفس مجرّد باشد و جز تن باشد نميشود وصفش همان وصف تن باشد .
و جواب : اينست كه آنچه از آن به ( من ) تعبير شود گرچه حقيقت نفس است ولى بسيار شود كه بدان از تن هم تعبير كنند براى وابستگى يگانگى مانندى كه ميان آنها است و آنجا كه بخواص اجسام وصف شود چون ايستادن ، نشستن يا درك محسوسات بنا بر اينكه خود اعضاء و قوى درك آنها كنند نه نفس بواسطه آنها مقصود بواژه ( من ) تن است و معنى اين كلام اين نيست كه نفس از شدّت علاقه بتن و فناى در آن خود را فراموش كرده چنانچه مؤلّف صحائف گفته .
3 - اگر مجرد باشد بهر تنى سزد و چرا بتن خاصى پيوندد نه ديگرى و پس از پيوست رواست بتن ديگر گرايد و بنا بر اين نميتوان گفت زيد كنون همان زيد ديروزيست و شايد نفس جا عوض كرده باشد .
و مردود شده : باينكه نپذيريم بهر تنى سزد بلكه هر نفسى را تن ويژهايست كه از نظر مزاج و اعتدال جز به همان نسزد و ويژه آن باشد و جابجا نشود .
4 - ظاهر تعبيرات قرآن و سنت كه دلالت دارند نفس پس از ويرانى تن بماند و خواص اجسام به خود گيرد مانند رفتن بدوزخ و عرضه بدوزخ و چرخيدن گرد جنازه ، بودن در قنديل نور يا چينهدان طيور سبز و مانند آنها و البته راه تأويل باز است و حمل بر تمثيل رواست چنانچه معتقدان بتجرد نفوس بزعم اينكه مجرّد
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 64
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٤