ذات محلّ است چون حلول سياهى و حركت و اندازه در جسم نه اينكه حلول در طبع قسمت پذير باشد چون حلول نقطه در خط كه پايان آنست و حلول شكل در سطح كه يك پايان دارد چون دائره يا چند پايان چون مثلث و جز آن يا حلول محاذات در جسم نظر بوجود جسم ديگر در برابرش يا حلول وحدت در اجزاء كلّ .
و چون معانى اجتماعناپذير جز در مجرّد و ناساز با جسم مانند ضدّين با صور و اشكال مختلف كه در تعقل با هم مزاحم نيستند بلكه نفس آنها را با هم تصور كند و حكم كند كه جمع آنها در خارج نشايد در يك جا بطور بديهه و اين دليل خود چهار دليل است كه ميتوان گفت : اگر نفس جسم باشد نتواند مجرّدات را تعقل كند ، نتواند كليات را تعقل كند ، نتواند بسائط را تعقل كند ، نتواند متمانعين را تعقل كند .
و جواب : اينست كه اين دليل مقدماتى دارد كه حضم آنها را نپذيرد .
1 - تعقل چيزى حلول صورت آنست در عاقله نه مجرد ارتباطى ميان عاقل و معقول .
2 - اگر نفس مجرد نباشد قسمت پذير است و جوهرى بخش ناپذير مانند جزء لا يتجزى نيست .
3 - مجرّد را صورت ادراكى مجرد بايد كه در مادى درنيايد و نميشود در وجود عقلى جسم باشد و در وجود خارجى تجرد .
4 - اگر صورت تصورى چيزى وضع و اندازه و چگونگى دارد نميشود در ذات خود از آنها بر كنار باشد .
5 - هر چه در ذات خود قسمت پذير نيست در صورت تصورى خود هم قسمت پذير نيست و نميشود در عاقله تقسيم پذير باشد و در ذات خود قسمت پذير نباشد .
6 - دو چيزى كه در يك جا جمع نشوند چون سياهى و سفيدى ، وجود عقلى
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 66
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٦