و گردش در شهرها و خنده و گريه و جز آن رهنما شوند ؟ هندى : نتوانم بگويم كدام حاسّهام چيزى از اينها را دريافته ، و چگونه دريابند كه چون مرده نشنوند و نبينند .
امام : به من بگو چون بيدار شدى به ياد نيارى آنچه را در خواب ديدى و آن را بدوستانت گزارش ندادى و حرفى از آن را فراموش نكرده باشى ؟
هندى : چنانست كه ميفرمائى ، و بسا چيزى در خواب ديدم و روز بشب نيامده جز آنكه در بيداريش ديدم چنانچه در خوابش ديده بودم .
امام : به من بگو كدام از حواست اين دانش را پابرجا داشته در دل تو تا بيادش آوردى پس از بيدارشدنت .
هندى : حواسّ ظاهره در اين امر دخالتى ندارند .
امام : اكنون سزاوار اينست كه چون حواسّ در آنچه در خواب ديده بيهوده و بيكاره باشند بدانى آنچه ديدى و حفظ كردى كار دل تو است كه خدا در آن خرد نهاده و حجت بر بندههاش ساخته ؟
هندى : راستى آنچه من در خواب ديدم چيزى نيست ، همانا چون سراب است كه چون كسى بدان نگرد شك ندارد كه آبست و چون بجايش رسد چيزيش نيابد ، و آنچه هم در خواب بينم اين جور است .
امام : چطور آنچه در خواب بينى از خوراك شيرين و ترش و از شادى و اندوه آن را سراب دانى .
هندى : چون بجاى سراب رسى ناچيز است و همچنين آنچه در خواب بينم چون بدان رسم ناچيز است .
امام : به من بگو اگرت چيزى آوردم كه در خواب بينى و از آن كام برى و راست باشد ندانى كه آنچه برايت وصف كردم درست است ؟
هندى : چرا .
امام : به من بگو آيا محتلم شدى هرگز تا شهوت خود را در زن دلخواهت
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 54
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٤