بزرگ فرو آورد كه يكدر از سنگ واحد داشت . سلمان گفت : فرمان رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را اجراء كردم .
گفتم چه فرمانى ، گفت : فرمود چون بساط بجاى خود در زمين نشست و ما بدر غار رفتيم به ابو بكر فرمايم بر اصحاب غار سلام دهد و بر همه ، منش فرمودم و او بآواز بلند ترش سلام داد و جوابى نشنيد ، باز سلام داد و جوابى نگرفت و همه همراهان و من آن را گواهى كرديم ، وانگه بعمر فرمان دادم و او هم ببلندتر آوازش سلام داد و جوابى نگرفت و سلام ديگر داد و جوابى نشنيد و همه همراهان و من آن را هم گواهى كرديم سپس نوبت عبد الرحمن بن عوف شد و او همچنين بود و گواهى براى او هم انجام شد و سپس من بر خواستم و بفريادى كه سنگ و درّهها شنيدند سلام دادم و جواب نگرفتم ، بعلى گفتم قربانت پدر و مادرم تو فرمانده مائى بجاى رسول صلّى اللَّه عليه و آله تا بر گرديم و همه فرمانبريم و رسول صلّى اللَّه عليه و آله به من فرموده تو را فرمايم بر اصحاب اين غار سلام دهى در پايان ديگران ، اينست آنچه كه خدا بدان شرف و رفع در حاجت را خواسته .
على بر خاست و آهسته سلام كرد ، در با ناله سختى باز شد ، و نگاه كرديم درون غار پر از آتش و هراس كرديم و آنان گريختند ، گفتم بر جاى خود باشيد تا بشنويم چه گويد و باكى بر شما نيست برگشتند و على عليه السّلام باز سلام كرد كه : درود بر شما اى جوانان با ايمان بپروردگار خود ، جواب گفتند : درود بر تو اى علي و رحمت خدا و بركاتش و بر كسى كه تو را فرستاده است پدران و مادران ما بقربانت اى وصىّ محمّد خاتم النبيين و پيشواى مرسلين و نذير عالمين و بشير مؤمنين ، از ما به او سلام برسان با رحمت خدا اى امام متقيان البته ما بنبوت پسر عمت گواهيم و بولايت و امامت تو درود بر محمّد صلّى اللَّه عليه و آله روزى كه زاد و روزى كه مرد و روزى كه زنده شود .
گفت : باز على عليه السّلام سلام داد و جواب گفتند : بر تو درود و رحمت خدا و بركاتش مولاى ما . امام ما سپاس خدا را كه ولايت تو را بما نمود و از ما بدان پيمان سدّ و ايمان و عقيده ما را بدان فزود و بر تقوى پايدارمان كرد ، البته شنيدند همراهانت كه ولايت از آن تواست نه آنها و به زودى بدانند آنان كه ستم كردند چه
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 106
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٦