تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
ساعت نقل مكان گرد آورد و ساعتى از شب را معين كردند ، و در آن ساعت بر خرى سوار شد تا بكاخش برود ، كسى در راه نبود و مردم همه در خانه‌ها بودند ، و چون بسوق يجبى رسيد مردى اين شعر را خواند .
تدبير كند با نجوم و نميداند * پروردگار منجم بكند هر چه خواهد
و در هراس افتاد و آن مرد را خواست و گفت دوباره بخوان باز خواند ، گفت مقصودت چيست ؟ گفت قصدى نداشتم ولى بزبانم آمد ، و فرمود : چند اشرفى به او دادند . سپس پيشگوئى بسيارى از منجمان را نقل كرده ، و از ربيع الابرار آورده كه مردى دو انگشت خود را ميان دو حلقه قيچى درآورد و بمنجم گفت : در دست من چيست ؟ جواب داد دو انگشتر نقره ، و در خانه رئيسى آبخورى نقره‌اى گم شد و از ابن ماهان پرسيدند گفت : خودش را دزديده و خنديدند گفت در خانه كنيزى بنام فضه نيست كه آن را برده باشد و چنان بود كه گفته بود ، گفت : از منجمى سعايت شد و حكم كردند بدار رود به او گفتند در طالع خود اين را ديده بودى ، گفت : بلندى ديده بودم ولى نميدانستم چوبه دار است . و از پادشاهان ستاره‌شناس و منجم دوست ، مأمونست كه محمّد بن اسحاق گفته : بفرمان او كتب نجوم و فلسفه از روم آمد و ميان مسلمانان نشر شد ، و مسعودى در حديث مرگ مأمون گفته : جمعى از أهل محل را احضار كرد و پرسيد ( نديون ) يعنى چه ؟ گفتند : پاها دراز كن ، و چون آن را شنيد پريشان شد و بفال بد گرفت گفت : بپرسيد به زبان عرب اينجا را چه گويند ؟ گفتند « رقه » و در زايچه مأمون ديده بودند كه در رقه خواهد مرد ، و چون نام آن را شنيد بيادش افتاد كه جز در آنجا نميرد ، و در آنجا طبق حكم نجوم مرد . محمّد بن بابويه در « دلائل النبوة » گفته : چون « بخت نّصر » خواب ديد در جمع دانشمندان منجمان را هم احضار كرد و تنوخى در كتابش از قول صوفى منجم گفته : أبو الحسن حاضر بود كه عضد الدوله برايم باز ميگفت : كه بيمار سختى شدم
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 255 | العلامة المجلسي / محمد باقر كمره‌اى