چرا از خير خواهى امامت دريغ دارى او عوضى ندارد ، اگر پذيرفت بسيار خوب و اگر نه تو وظيفه خود را انجام دادى .
حسن نزد معتصم رفت و سخن پوران را به او رسانيد ، معتصم به او دعا كرد و گفت سلام مخصوص مرا به او برسان و روزى را كه معين كرده نزد من باش و بمان تا بگذرد و من اين راز را با ديگرى در ميان نگذارم .
بامداد آن روز حسن نزد وى آمد ، و معتصم همه اطرافيان را بيرون كرد ، و با او تنها شد ، از او خواست از اتاق مسقف چوبى به مجلس سربازى جابجا شود كه هموزن درهمى چوب نداشته باشد ، و حسن پيوسته با او حديث ميگفت و معتصم با او شوخى ميكرد و خرم بود ، تا روز برآمد و بانگ نماز شد .
معتصم برخاست وضوء سازد ، و حسن گفت از اين مجلس بيرون مرو ، وضوء و نماز و هر چه خواهى در آن باشد تا روز بگذرد ، خادم آمد و شانه و مسواك آورد ، حسن به او گفت خودت شانه بزن و مسواك كن و خادم نپذيرفت و گفت اين مخصوص امير المؤمنين است .
معتصم گفت بايد فرمان حسن را اجراء كنى ، و اجرا كرد و فوراً دندانهايش فرو رفت و مغزش ورم كرد ، و بيهوش افتاد و مرده بلندش كردند ، و حسن برخاست برود ، معتصم او را نزد خود خواست و در آغوش كشيد و ميان دو چشمش را بوسيد و املاك و مزارع پوران را كه ابن زيّات از او گرفته بود به او برگردانيد .
و از كتاب وزراء ابن عبدوس آورده كه اسماعيل بن صبيح گويد : روزى برابر يحيى بن خالد برمكى مينوشتم كه پسرش جعفر بر او وارد شد ، و تا او را ديد فرياد زد و رو از او برگرداند و چهره در هم كشيد و بدش آمد ، چون جعفر رفت گفتم :
خدا عمرت را دراز كند با پسرت چنين ميكنى با اينكه نزد خليفه از هر فرزندى و دوستى عزيزتر است ؟ گفت : اى مرد دست از من بدار به خدا هلاك اين خاندان بسبب او است ، و پس از مدتى اين واقعه تكرار شد ، و من به او اعتراض كردم ، گفت دواتت را نزد من آر ، و چند كلمه در ورقهاى نوشت و مهر كرد و به من داد
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 253
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥٣