البته به خدا كار او مرا ناگوار افتاد بيش از آنچه وصف شود ، بعلاوه اميدوارم خدا در عمرش بيفزايد و گفته منجم را بيهوده سازد ، كه خدا او را بر غيب آگاه نكرده ، و الحمد للَّه .
و اين حديث را در توقيعات حميرى ديدم كه بسندى از امام كاظم عليه السّلام نقل كرده .
بيان : نسخه اين روايت جدّاً مغلوط بود و در جاى ديگر بدست نيامد تا اصلاح شود ، و ما آن را چنانچه بود وانهاديم .
49 - النجوم : بسندى از عمار بن أبى معاويه كه شهرهاى شام بدست يوشع ابن نون گشوده شد تا بلقاء رسيد . و در آنجا مردى را ديدند بنام ( بالق ) كه بلقاء از نام او است ، و مردم آن شهر با يوشع مىجنگيدند و از آنها كشته نميشد و سبب پرسيد و گفته شد در شهر او زنى است ستارهشناس كه فرج خود را برابر خورشيد ميدارد و حساب مىكند و لشكر را سان بيند و هر كه مرگش رسيده آن روز بجنگ نرود ، يوشع بن نون آن روز دو ركعت نماز كرد و از خدا خواست خورشيد را پس اندازد ، و حساب آن پيره زن پريشان شد ، و ببالق گفت : به آنها پيشنهاد صلح بده و هر چه خواهند بپذير كه حساب من درهم شده ، به او گفت : لشكر را سان ببين و بيرون شو كه جز جنگ در پيش نيست .
گويد سان ديد ( سلاح پوشيد خ ب ) و بيرون شد ، و جنگ سخت و بيمانندى نمودند و از يوشع درخواست صلح كردند و او نپذيرفت جز به شرط اينكه آن زن را به او تحويل دهند ، بالق نخواست او را بدهد ، آن زن گفت مرا به دو ده ، و صلح كرد و او را تسليم نمود ، آن زن بيوشع گفت در آنچه بصاحبت وحى شده كشتن زنان آمده است ؟ گفت : نه گفت : جز اينست كه مرا بكيش خود ميخوانى ؟ گفت :
همين است ، گفت : من بكيش تو درآمدم ، اين آخر لفظ حديث او است .
بيان : مقصود از استقبال بفرج اينست كه روبروى خورشيد ميايستاد و حساب حركتش را ميرسيد ، و اين تعبير به همين معنا شايع است و در چند جا وارد است .
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 216
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢١٦