كلمه تامه ، و حجت بالغه .
و البته كه معاويه يك نادانى از نادانهاى عرب را نزد من فرستاده كه ياوهسرائى كرد ، و شما ميدانيد كه اگر ميخواستم مىتوانستم استخوانهايش را به خوبى خرد كنم ، و زمين را از زير پايش يكباره گرد هوا سازم و او را به سختى در زمين فرو كنم ، جز اينكه تحمل نادان صدقهايست ، سپس خدا را سپاس گفت و بر او ستايش كرد ، و بر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم صلوات فرستاد ؛ و بدست خود بجوّ اشاره كرد و همهمهاى نمود ، و ابرى برآمد و بالا گرفت ، و شنيديم فريادى كه ميگفت : درود بر تو اى امير المؤمنين ، و اى سيد اوصياء و اى امام شيعيان و اى دادرس دادجويان ، و اى گنج مستمندان و معدن شيفتگان ، و بدان اشارت كرد و نزديك شد .
ميثم گفت : ديدم همه مردم از هوش رفتند ، و امام پاى برداشت و بر آن ابر سوار شد و بعمار گفت : با من سوار شو ، بگو «
بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها
» عمار هم سوار شد و از ديدهء ما نهان شدند ، و ساعتى گذشت و ابرى آمد و بر جامع كوفه سايه كرد و من متوجه شدم كه مولايم بر دكّة القضا نشسته و عمار در برابر اوست و مردم گرد او را دارند .
سپس برخاست و بمنبر برآمد و خطبه معروفه شقشقيه را ايراد كرد ، و چون بپايان رساند مردم پريشان شدند ، و در باره او گوناگون سخن گفتند ، برخى را ايمان و يقين فزود و برخى را كفر و طغيان بيش بود .
عمار گفت آن ابر ما را در جو پرواز داد ، و طولى نكشيد كه مشرف شديم بيك شهر بزرگ كه پيرامونش درختها و جويها بودند ، آن ابر ما را فرود آورد ، و بناگاه در شهرى بزرگ بوديم و مردمش بزبانى جز عربى سخن ميگفتند ، همه گرد آن حضرت آمدند ، و به او پناهنده شدند ، آنها را به زبان خودشان پند داد و بيم داد و سپس گفت : اى عمار سوار شو ، سوار شدم و بجامع كوفه رسيديم .
سپس فرمود : اى عمار ! ميشناسى شهريرا كه در آن بوديم ؟ گفتم خدا داناتر است و رسول و وليّش ، فرمود : ما در جزيره هفتم چين بوديم ، و من چنانچه ديدى سخنرانى