( 1 ) فرمود : او را برد در غارى پنهان كرد و به او شير داد و سنگى بر در آن غار نهاد و برگشت و خداوند خوراك ابراهيم را در انگشت بزرگ دستش نهاد و او مىمكيد و شير از آن مىجهيد و در يك روز به اندازه يك هفته ديگران بزرگ ميشد و در يك ماه به اندازه يك سال ديگران بزرگ ميشد و تا خدا ميخواست به همين وضع گذرانيد .
سپس مادرش به پدرش گفت كاش به من اجازه مىدادى بروم نزد اين بچه و من ميرفتم گفت برو مادرش بغار رفت و بناگاه ديد كه ابراهيم زنده است و دو چشمش چون دو چراغ ميدرخشد .
فرمود : مادرش او را در آغوش كشيد و به سينه چسبانيد و او را شير داد و برگشت و آزر از حال وى پرسيد .
مادر ابراهيم - من او را به زير خاك كردم و آمدم و مدتى گذشت كه مادر ابراهيم ببهانه كارى از خانه بيرون ميرفت و خود را نهانى بابراهيم ميرسانيد و او را در آغوش مىكشيد و شيرش مىداد و بر مىگشت و چون به راه افتاد بمانند گذشته بديدار او رفت و با او همچنان مىكرد و چون اين بار خواست برگردد دامن او را گرفت .
مادر ابراهيم - اى بچه تو را چه مىشود و چه ميخواهى ؟
ابراهيم - مادر جان مرا با خود ببر مادر ابراهيم - پسرم بگذار تا در اين باره با پدرت مشورت كنم .
فرمود : مادر ابراهيم نزد آزر آمد و داستان ابراهيم را به او گزارش داد .
آزر - او را نزد من آور - به اين روش كه بر سر راهش بنشان و چون برادرانش به او گذر كنند خود را در ميان آنها اندازد و همراه آنها بيايد كه كسى او را نشناسد .
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٢٦