آن را اجراء كرد و از اين جا دانسته شد كه وحى خدا به انبياء در خواب و بيدارى هر دو ميرسد .
ابن اسحاق گفته به من رسيده كه رسول خدا ميفرموده است چشم من بخوابد و دلم بيدار است خدا داناتر است كه كدام يك واقع شده آنچه مسلم است اينست كه بامر خدا آنجا رفته و آن را به چشم خود ديده است در خواب يا در بيدارى همه اين گفته درست و راست است .
محمد بن اسحاق گويد چون از ام هانئ دختر ابى طالب كه نامش هند بوده داستان معراج پيغمبر ( ص ) چنين به من رسيده كه او ميگفته رسول خدا ( ص ) بمعراج نرفته جز از خانه من كه در آن شب نزد من در خانه من خوابيده بود .
نماز عشاء را خوانده و سپس خوابيد و ما هم خوابيديم و چون اندكى پيش سپيدهدم شد رسول خدا ( ص ) ما را بيدار كرد و چون نماز صبح را با او خوانديم گفت اى ام هانى من نماز عشاء را چنانچه ديدى در همين وادى با شما خواندم سپس رفتم ببيت المقدس و در آنجا نماز خواندم و باز هم نماز صبح را چنانچه مينگرى با شما خواندم سپس رسول خدا ( ص ) برخاست كه بيرون رود من گوشه رداى او را گرفتم و از روى شكمش به عقب رفت و گويا از سپيدى ، جامه قبطيهاى بود كه تا شده است ، گفتم اى پيغمبر خدا اين حديث را براى مردم مگو تا تو را تكذيب كنند و آزار دهند فرمود به خدا سوگند آن را براى مردم بازگويم .
گويد من بكنيزك حبشيه خود گفتم تو دنبال محمد رسول خدا ( ص ) برو و گوش كن چه بمردم ميگويد و مردم به او چه ميگويند و چون رسول خدا بيرون شد و معراج خود را بمردم گزارش داد در شگفت شدند و گفتند :
اى محمد نشانه اين چيست ما هرگز چنين چيزى نشنيديم ؟
رسول خدا ( ص ) نشانهاش اينست كه من در فلان وادى به كاروان بنى فلان گذر كردم و حس مركب من شتران آنها را رم داد و يكى از شترانشان گم زد و جدا افتاد و من آنها را بدان رهنمائى كردم و اين موقعى بود كه بسوى شام ميرفتم و چون برگشتم و آمدم بضجنان به كاروان بنى فلان گذر كردم و ديدم همه در خوابند و ظرف آبى دارند كه سرپوشى روى آن نهادهاند من سرپوش آن را بر داشتم و آن را نوشيدم و باز سرپوش را روى آن ظرف كشيدم و نشانهاش اينست كه آن كاروان اكنون از گردنه سفيد تنعيم سرازير شده و يك شتر ابلق جلو آنها است كه دو غراره بر آن بار است يكى سياه و ديگرى سپيد براق .
آن كنيزك گفت مردم همه بسوى آن گردنه شتافتند و جز همان شتر نخست با آنها برنخورد چنانچه رسول خدا ( ص ) بيان كرده بود و در باره ظرف آب از كاروانيان پرسش كردند و پاسخ دادند كه آن را پر آب گذاشته و رويش را پوشيده بودند و چون بيدار شدند ديدند رويش همچنان پوشيده است ولى آب ندارد و كاروان ديگر هم كه به مكه آمدند گفتند به خدا راست ميگويد به خدا سوگند ما در همان وادى كه نام برده است رم خورديم و يك شترى از ما جدا افتاد و گمشد و آواز مردى را شنيدم كه ما را بدان ميخواند تا رفتيم و آن را گرفتيم . .
اين خلاصه ترجمه قسمتى از بيانات راجع بمعراج پيغمبر ( ص ) است كه در سيره ابن هشام قديمترين تاريخ اسلام كه بدست ما رسيده ثبت شده است .
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 318
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣١٨