تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
اى گروه قريش به خدا سوگند ما با شماها هم قسم نشديم بر اين گونه زشت كارى و با شما هم پيمان نيستيم كه راه خانه كعبه را به روى زائران ببنديد و كسى كه براى احترام و تعظيم خانه خدا آمده او را برگردانيد سوگند بدان كه جان حليس بدست او است بايد از سر راه محمد بكنار شويد و او را بگذاريد تا آنچه را قصد كرده انجام دهد و گر نه من همه احباش را چونان يك مرد بر عليه شما بسيج كنم ( همه را از مكه بكوچانم خ ب ) . گويد در پاسخ او گفتند خفه شو - اى حليس دست از ما بدار تا براى خود راهى بجوئيم كه بدان خشنود باشيم . زهرى در حديث خود گفته سپس . 4 - خواستند عروة بن مسعود ثقفى را نزد رسول خدا ( ص ) فرستند . عروة بن مسعود خطاب بقريش گفت اى گروه قريش راستى من نگرانم كه شما هر كه بعنوان نماينده نزد محمد مىفرستيد چون انجام فرمان مىكند و نزد شما برمىگردد او را بباد توهين و سخنان درشت و بدگوئى مىگيريد شما خود مىدانيد پدر من هستيد و من فرزند شمايم ( عروة زاده سبيعه دختر عبد شمس بود ) من خود شنيدم كه چه گرفتارى براى شما رخداده و هر آنكه از قومم بفرمانم شد فراهم كردم و بكمك شما آمدم تا بهمراه شما و در راه شما جانبازى كنم . قريش يك زبان - تو راست مىگوئى تو در نزد ما متهم نيستى در دنبال اين گفتگوها بيرون شد تا آمد برابر رسول خدا ( ص ) نشست و چنين سخن آغاز كرد : عروة - اى محمد تو مشتى مردم اوباش و درهم و بر هم را فراهم كردى و آوردى بزاد و بوم خود تا بوسيله آنها آن را ويران كنى راستى اينان همان قريشند كه سر برآورده‌اند گردان و يلان شير صولت و پلنگ بوش با خود دارند و با خدا عهد بستند كه نگذارند تو هرگز به زور و بىموافقت آن‌ها وارد مكه شوى و به خدا قسم من نگرانم كه گويا اين ياوران تو فردا روز از گرد تو گريخته‌اند . گويد ابو بكر صديق - دنبال رسول خدا ( ص ) نشسته بود و در پاسخ اين جمله از گفتار عروه گفت « اى تخم بت خفه شو » ما از گرد او مىگريزيم ؟ عروه - يا محمد اين كيست ؟ رسول خدا ( ص ) - اين پسر ابى قحافه است . عروه - رو بابى بكر - به خدا قسم اگر نبود كه تو بر من حق و نعمتى دارى من سزاى تو را ميدادم ولى اين بجاى آن گويد سپس تا آنجا خود را برسول خدا نزديك كرد و گرم سخن شد ) كه دست مىبرد ريش رسول خدا را ( طبق عادتى كه عرب در موقع گفتگوهاى جدى داشته‌اند و تا اندازه‌اى هم بعنوان تملق و ريش‌خند بوده ) مىگرفت و با او سخن مىگفت گويد مغيرة بن شعبه بالاى سر رسول خدا ( ص ) ايستاده بود و غرق آهن بود و هر گاه عروه دست بريش رسول خدا ( ص ) ميرسانيد روى دست او مى كوفت و ميگفت دست خود را از چهره رسول خدا ( ص ) بازدار پيش از آنكه به تو آسيب رسد . عروه - واى بر تو ، وه چه دلسخت و زشتخوئى ؟ رسول خدا ( ص ) - لبخندى زد .
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 244 | الشيخ الكليني / محمد باقر كمره‌اى