( 1 ) سپس پيغمبر فرمود : اين كيست ؟ گفت حذيفه است فرمود اى حذيفه تو از اول شب سخن مرا ميشنوى و دم نميزنى ؟ ميان گورى ؟ حذيفه از جا برخاست و مىگفت خدا مرا قربانت كند سرما و سختى مرا بازداشت كه بشما پاسخ گويم رسول خدا ( ص ) فرمود برو ميان آنها تا سخن آنها را بشنوى و گزارش آنها را براى من بياورى چون او رفت رسول خدا ( ص ) گفت : بار خدايا او را از پيش رو و از دنبال سرش و از سوى راست و از سوى چپش نگهدار تا او را بازگردانى رسول خدا ( ص ) به او سفارش كرد و فرمود اى حذيفه مبادا كار تازهاى بكنى تا نزد من برميگردى حذيفه شمشير و كمان و سپر چرمين خود را برداشت .
حذيفه گويد من چون بيرون شدم سختى و سرما نداشتم به راه خندق گذر كردم و هر دو دسته مؤمنان و كفار در آنجا پاس مىدادند .
چون حذيفه بسوى ماموريت خود روانه شد رسول خدا ( ص ) بآواز بلند اين دعا را بدرگاه بىنياز خواند :
« اى دادرس گرفتاران ، اى پاسخگوى بيچارگان هم و غم و گرفتارى مرا بر طرف گردان تو حال مرا و حال اصحاب مرا نگرانى » .
جبرئيل به او فرود آمد و گفت يا رسول اللَّه راستى خدا عز ذكره گفتارت را شنيد و دعايت را پذيرفت و اجابت كرد و از هراس دشمنت رهاند رسول خدا ( ص ) بر دو زانو نشست و دو دست برداشت و دو چشم را روانه ساخت و سپس گفت :
شكرا شكرا كما رحمتنى و رحمت اصحابى - سپس رسول خدا فرمود : هر آينه خدا عز و جل بادى از آسمان دنيا بدانها برانگيخت كه سنگريزه داشت و بادى هم از آسمان چهارم كه در آن تيكههاى سنگ بود .
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٥٢