( 1 ) بار خدايا مرجئه را لعنت كن زيرا كه آنها دشمنان ما هستند در دنيا و آخرت ، من گفتم قربانت چه چيز شما را به ياد مرجئه افكند ؟ فرمود بخاطر من آمدند .
قطعههائى از تاريخ پيغمبر اسلام - ص
418 -
( 2 ) از حسين بن ابى حمزه از امام صادق ( ع ) فرمود چون خواستند پيغمبر ( ص ) را بكشند با هم گفتند ما با ابى لهب چه كنيم ؟ ام جميل ( همسر ابى لهب ) گفت من او را از شما دفع ميكنم و به او مىگويم كه دوست دارم امروز در خانه بنشينى و با هم مىخوارى كنيم و چون فردا شد مشركين براى كشتن پيغمبر ( ص ) آماده شدند ابو لهب و زنش در خانه نشستند و با هم بميخوارى مشغول شدند ابو طالب على ( ع ) را خواست و به او گفت پسر جانم برو به خانه عمويت ابو لهب در را بكوب تا باز كنند و اگر باز كردند وارد خانه شو و اگر به رويت باز نكردند بدر خانه حمله كن و آن را بشكن و وارد شو و چون ابو لهب را ديدى به او بگو پدرم به تو مىگويد راستى مرديكه عمويش در ميان قومى چشم او است خوار نباشد .
فرمود : امير المؤمنين رفت و ديد در بسته است آن را كوبيد و به روى او باز نشد و بدر حملهور شد و آن را شكست و وارد شد و چون چشم ابو لهب بوى افتاد گفت اى برادر زاده چه حاجتى دارى ؟ در پاسخ او گفت پدرم به تو مىگويد راستى مرديكه عمش چشم او است در ميان قوم خوار نيست به او گفت پدرت راست گفته اى برادرزاده مگر چه خبر است ؟ در جوابش گفت برادرزادهات را ميكشند و تو نشستهاى ميخورى و مينوشى .