افتاد بخنديد .
( 1 ) زبير - ايها الملك براى چه ميخندى ؟
ملك دومه - من گمان ندارم اين مرديكه از تو به من شكايت آورده است زاده زن عربيه باشد چون كه تا چشم او به تو افتاد كه به من وارد شدى نتوانست خود را ضبط كند و شروع كرد باخراج ريح .
زبير - ايها الملك چون به مكه برگشتم حاجت شما را برآورده ميكنم .
چون زبير به مكه برگشت نفيل همه خانوادههاى قريش را بر او شورانيد و واسطه كرد كه پسر او خطاب را بوى بدهد و او نپذيرفت سپس عبد المطلب را واسطه كرد و عبد المطلب در برابر تقاضاى ميانجيگرى فرمود : ميان من و زبير متاركه است و داد و ستدى نيست مگر نمىدانيد او در باره پسر خودم ( عباس ) چه كرد ؟ ولى شما خودتان به او مراجعه كنيد ، همه نزد او رفتند و با او سخن گفتند و براى رد خطاب وساطت كردند .
زبير رو به همه - راستى شيطان در ميان آدميزاده دولتى دارد و حكومت برپا مىكند و راستى پسر اين نفيل زاده شيطان است و من در أمان نيستم كه روزى بكمك شيطان بر ماها رياست كند بايد او را از مسجد بنزد من آوريد تا آهنى سرخ كنم و روى او را داغ گذارم و چند خط بعنوان نشانه بچهره او بنهم و عهدنامهاى هم براى خودش و پسرش بنويسم كه شامل سه شرط و قرار باشد .
1 - در هيچ مجلسى بالا دست ما ننشيند و در صدر مجلس جانگيرد .
2 - بر اولاد ما فرمانده و امير نگردد .
3 - در هيچ مالى خود را شريك ما نداند و در ميراث و غيره با ما هم سهيم نباشد .
امام ( ع ) فرمود اين پيشنهاد را پذيرفتند و چهره او را با آهنى داغ نهاد و اين قرارنامه را هم نوشت و اين قرارنامه نزد ما است من بآنها گفتم اگر خاموش شديد ( بسيار خوب ) و گر نه من آن قرارنامه را بيرون مىآورم كه رسوائى شماها همه در آن درج است و آنها هم خاموش شدند .
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٠٩