كناره گرفتند ( 1 ) و امام صادق دست آنها را گرفت و آنها را به مسجد رسول ( ص ) برد و بيرون آمدند و همه ميگفتند شيخ و بزرگ ما ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد است معاذ اللَّه كه كس مانند او باشد و چنين كارى كند و يا اينكه بچنين كارى امر كند ، برگرديد .
راوى گويد من با آن حضرت رفتم و گفتم قربانت چه زودرس بود خشنودى آنان از خشم آنان ؟ ! فرمود : آرى من آنها را خواندم و گفتم از اين ماجرا دست بكشيد و خاموش شويد و گر نه من آن صحيفه پيماننامه را بيرون مىآورم .
من گفتم آن صحيفه چيست ؟ خدا مرا قربانت كند .
در پاسخ فرمود مادر خطاب ( پدر عمر ) كنيزى بود نزد زبير بن عبد المطلب ، نفيل ( مردى از اهل طائف ) بر او دست يافت و او را آبستن كرد ، زبير نفيل را دنبال كرد ( كه سزاى او را بدهد ) او بطائف گريخت ، زبير دنبال او بطائف رفت و مردم ثقيف ( عربهاى طائف ) او را ديدند و گفتند يا ابا عبد اللَّه ( كنيه زبير بوده ) اينجا چه كار ميكنى ؟ گفت كنيزكى داشتم كه نفيل شما به دو دست يافته و به او درآمده و گريخته نفيل از دست زبير گريخت و بشام رفت زبير از براى بازرگانى بشام رفت و چون بدومه رسيد ( قلعهاى بوده است در مرز شام و حجاز كه اميرنشين مستقلى تحت الحمايه شام محسوب بوده است ) نزد پادشاه دومه رفت .
پادشاه دومه - اى ابا عبد اللَّه به تو نيازى دارم .
زبير - ايها الملك بفرمائيد كه چه نيازى به من داريد ؟
پادشاه دومه - تو فرزند يكى از اهل و تبارت را گرفتهاى و دوست دارم آن را بوى رد كنى ( نفيل بپادشاه دومه از زبير شكايتكرده كه خطاب زاده منست و زبير بعنوان اينكه از كنيز او متولد شده او را به بندگى خود ضبط كرده و پادشاه دومه بر اثر اين شكايت از زبير خواسته كه خطاب را بنفيل برگرداند ) .
زبير - بايد آن كسى كه نزد شما شكايت كرده من پسر او را گرفتهام خود را به من بنمايد تا او را بشناسم و بتوانم پسرش را به او رد كنم - چون فردا شد و زبير به خدمت ملك دومه رسيد تا چشم ملك به او
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٠٨