شرح -
مجلسى ره - قوله
« سألنى ابو عبد اللَّه »
همانا از او اين پرسش را كرد براى آنكه بهمراهى زيد شورش كرده بود و از اصحاب امام باقر ( ع ) جز او كسى بهمراه زيد نشوريده بود و بايد در اينجا برخى اخبار زيد را ياد كنيم تا معنى اين خبر روشن گردد سدى از اساتيد خود روايت كرده است كه زيد بن على و محمد بن عمر بن ابى طالب و داود بن على بن عبد اللَّه بن عباس نزد خالد بن عبد اللَّه قسرى رفتند كه والى بر عراق بود و آنها را گرامى داشت و جايزه داد و بمدينه برگشتند و چون يوسف بن عمر والى عراق شد و خالد بر كنار گرديد اين موضوع را بهشام بن عبد الملك گزارش داد و افزود كه جايزههاى خوب به آنها داده و زمينى را از زيد بن على بده هزار اشرفى خريده و آن را بوى بازگردانيده هشام به حاكم مدينه نوشت تا آنها را نزد او گسيل دارد و او همچنين كرد و چون بهشام وارد شدند از اين داستان از آنها بازپرسيد و پاسخ دادند جائزه بما داده است ولى زمين در ميان نبوده هشام آنها را سوگند داد و آنها هم سوگند ياد كردند و او هم باور داشت و آنها را با پذيرائى گرمى بمدينه برگردانيد .
وهب بن منبه گفت ميان زيد بن على و عبد اللَّه بن حسن بن حسن تلخى پديد شد و بهم دشنام دادند و مادران كنيز يك ديگر را برشمردند و زيد بشكايت نزد هشام رفت و هشام به او گفت به من خبر رسيده است كه تو به ياد خلافت هستى و شايسته آن نيستى .
زيد - چرا شايسته آن نيستم ؟
هشام - براى آنكه تو كنيززادهاى .
زيد - اسماعيل ( ع ) ( فرزند ابراهيم خليل كه مقام وراثت و نبوت يافت ) هم كنيز زاده بود ( فرزند هاجر كنيز ساره است ) هشام او را هشتاد تازيانه زد .
ابن سعد از واقدى نقل كرده كه زيد بن على نزد هشام رفت و وام بسيار و حوائجى به او عرضه داشت و او هيچ كدام را برنياورد و سخن درشت و ناهموار هم به او گفت وى از نزد هشام بيرون آمد و گفت هر كه دلبند زندگى باشد خوار گردد سپس بكوفه شتافت و يوسف بن عمر در آنجا والى هشام بود .
واقدى گويد وام وى 500 هزار درهم بود و چون كشته شد هشام گفت كاش وام او را پرداخته بوديم كه آسانتر از كشتن او بود .
واقدى گويد بهشام بن عبد الملك گزارش رسيد كه زيد در كوفه اقامت كرده و او به يوسف بن عمر نوشت كه بايد زيد را بمدينه روانه كنى زيرا من ميترسم اهل كوفه او را بشورش وادارند او مرديست شيرينسخن و زبانآور با اينكه خويشاوند رسول خدا است يوسف بن عمر بزيد فرمان داد تا از كوفه بيرون رود و او عذر مىآورد و شيعه نزد او رفت و آمد داشتند زيد 5 ماه در كوفه زيست و يوسف بن عمر در حيره اقامت داشت و نزد او فرستاد كه ناچار بايد از كوفه بكوچى زيد آهنگ مدينه كرد و شيعه دنبالش را گرفتند مىگفتند كجا ميروى ؟ از ماها صد هزار بهمراه تو است كه برايت شمشير ميزنند و پيوسته به او اصرار كردند تا بكوفه برگشت و جمعى با او بيعت كردند مانند سلمة بن كهيل و منصور بن حزيمه و ديگران .
داود بن على به او گفت اى عموزاده اينها تو را فريب ندهند تو از حال گذشتكان خاندانت عبرت بگير و بينديش كه چگونه آنها را واگذاردند و پيوسته به او گفت تا او از كوفه بقادسيه رفت و جمعى دنبالش رفتند و مىگفتند برگرد تو همان مهدى هستى و داود مىگفت برنگرد اينانند كه برادر و اعمام تو را كشتند و چنين و چنان كردند و 15 هزار كس از آنها با او بيعت كردند بدين