روفتند ( 1 ) و از آن دور كردند و همه را در جايى انباشتند و يك پيمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل بآنها گذر كرد بنام حزقيل و چون چشمش بدان استخوانها افتاد گريست و اشكش سرازير شد و گفت :
پروردگارا اگر بخواهى همين اكنون آنها را زنده كن چنان كه آنها را ميراندى تا بلادت را آباد كنند و از بندههايت بزايند و تو را با ديگر آفريدههايت بپرستند خدا تعالى به او وحى كرد آيا تو دوست دارى كه آنها زنده شوند ؟
- آرى پروردگارم خواهش دارم آنها را زنده گردانى - فرمود خدا عز و جل به دو وحى فرستاد كه :
چنين و چنان بگو و او ذكرى را كه خدا عز و جل به او ياد داد گفت - امام صادق ( ع ) فرمود كه آن اسم اعظم بود - و چون حزقيل آن كلام را بر زبان آورد نگاهى باستخوانها كرد كه بسوى يك ديگر پرش گرفتند و همه زنده شدند و به يكديگر نگاه ميكردند و تسبيح خدا عز ذكره مىگفتند و اللَّه اكبر مىگفتند و لا إله الا اللَّه مىگفتند .
حزقيل در اين هنگام گفت من گواهم كه خدا بهر چيزى توانا است ، عمر بن يزيد گويد امام صادق ( ع ) فرمود اين آيه در باره آنان نازل شده است .
شرح - از طبرسى ره -
« أ لم تر »
آيا نميدانى تو اى شنونده آيا دانشت باينان نرسيده كه از ديار خود كوچ كردند ؟ و در اين جمع چند قولست :
1 - جمعى از بنى اسرائيل بودند كه از طاعون گريختند كه در سرزمين آنها پديدار شده بود 2 - جمعى بودند كه از جبهه جهاد گريختند كه بر آنها واجب شده بود - از ضحاك و مقاتل بقرينه آيه بعد از آن كه ميفرمايد در راه خدا نبرد كنيد .
3 - قوم حزقيل بودند كه سومين خليفه بنى اسرائيل است بعد از موسى ( ع ) چون پس از موسى يوشع بن نون بود و پس از وى كالب بن يوفنا و سپس حزقيل و او را زاده عجوز مىناميدند زيرا مادرش پيره زنى بود و از خدا فرزندى خواسته بود و خدا او را بوى ارزانى داشت .
4 - حسن گفته است او ذو الكفل است و حزقيل را ذو الكفل لقب دادند براى آنكه كفالت هفتاد پيغمبر را كرد و آنها را از كشتن نجات داد و به آنها گفت شما برويد و بهتر است كه من تنها بجاى شماها كشته شوم و يهود آمدند آنها را از وى خواستند و پاسخ داد كه رفتند و من
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 372
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٧٢