حديث نادر
96 - ( 1 ) از أبى بصير كه امام صادق ( ع ) فرمود : ابو ذر نزد رسول خدا ( ص ) آمد و گفت يا رسول اللَّه من از شهر مدينه خسته شدم اجازه مىدهى كه با برادرزادهام بمدينه بروم و آن جا بمانم در پاسخ او فرمود من مىترسم سواران عرب در آنجا بشما بتازند و برادرزادهات كشته شود و ژوليده نزد من آئى و برابر من بايستى و تكيه بر عصا بزنى و بگوئى : برادرزادهام كشته شد و گله او را بردند .
عرض كرد يا رسول اللَّه اميد است جز خير در پيش نباشد و رسول خدا ( ص ) به او اجازه داد و با برادرزادهاش و زنش بيرون رفتند و اندكى بيش در آن جا درنگ نكرد كه سواران بنى فزاره بهمراه عيينة بن حصن در آن جا دستبرد زدند و گله را بردند و برادرزادهاش كشته شد و زنش را كه از بنى غفار بود اسير كردند و ابو ذر خودش دويد تا با زخم نيزهاى عميق كه بر تن داشت برابر رسول خدا ( ص ) ايستاد و بر عصاى خود تكيه زد و گفت صدق اللَّه و رسوله گله را بردند و برادرزادهام را كشتند و خودم برابرت بر عصاتى كه زدم رسول خدا ( ص ) ميان مسلمانان فرياد كشيد و بدنبال غارتگران رفتند و گله را برگردانيدند و چند تن از مشركان را هم كشتند .
شرح - از مجلسى ره -
« لا يكون الامر الا خيرا »
شايد پيغمبر او را از خروج مدينه نهى نكرده است و تنها به او خبر داده كه چنين مىشود و ابو ذر آن را از تقديرات حتميه ندانسته يا آنكه از راه فداكارى و درك اجر آخرت متحمل اين مشقتهاى دنيويه شده است . . .