تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
تخته‌هاى طلاى جواهر نشان بود و طولش صد و بيست ذراع و عرضش شصت ذراع و سقف و ديوارش بزيورهاى قيمتى و انواع نقشهاى فاخر آراسته بود و دستور داد تمام سكه‌هاى خزائن را آوردند در آن مجلس برابرش در بساط چيدند و از لشكر و ياران و نويسندگان و دربانان و بزرگان كشور و علماء دعوت كرد تا خود را ببهترين زيورى بيارايند و نزد او حاضر شوند و سواران خود را آماده كرد و آنها را جابجا در مقامات خود واداشت و سان ديد و مقصودش اين بود كه نمايشى بدهد و چشم خود را روشن كند سپس خودش بيرون شد و در آن جشن بر تخت نشست و رو باهل كشور كرد و همه از او احترام كردند و براى او به خاك افتادند ، بيكى از غلامان خود گفت من بهترين منظره پرشكوه ملت و دستگاه خود را ديدم و اكنون ميخواهم روى خود را هم به بينم ، آينه خواست و به روى خود نگاه كرد ؛ در اين ميان كه ديده را بر روى خود به پائين و بالا ميكرد يك تار موى سپيد در ريش خود ديد كه چون كلاغ سپيدى ميان كلاغهاى سياه خود نمائى دارد سخت از آن بهراس افتاد و ترسيد و رنگش دگرگون شد و شادى و خرمى روى او جاى خود را بگرفتگى و اندوه داد و با خود گفت همين يك موى سپيد خبر مرگ جوانى مرا به من داد و بيان كرد كه سلطنت من رو برفتن است و به من اعلام كرد كه از تخت فرود خواهم شد و گفت در حقيقت اين پيش در آمد مرگ و ايلچى كهنه گى است و هيچ دربانى جلو او را نتواند گرفت و هيچ پاسبانى او را باز نتواند داشت ، به من خبر مرگم را داد و زوال سلطنتم را اعلام كرد اما چه زود خرمى مرا ديگرگون خواهد كرد و شاديم را خواهد برد و نيرويم را خواهد گرفت و دژى نيست كه در آن پناه برم و لشكرى نتواند جلوش را بگيرد اينست كه جوانى و نيرو را چپاول كند و عزت و دارائى را محو كند و جمع را پراكنده