تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
وصف ميكنى كه هرگز از كسى پيش از تو نشنيديم من تو را مرد خوبى ميدانم ولى نميتوانم چيزى را كه نديدم بعرض او برسانم تو متاع خود را به من بنما اگر چيز قابلى است به او بگويم بلوهر گفت من مردى طبيبم و تشخيص مىدهم كه ديده تو ضعف دارد و ميترسم اگر بمتاع من نگاه كنى چشمت كور شود ولى پسر پادشاه جوان است و ديده اش سالم است و براى او ديدار متاع من خطرى ندارد اگر ديد و پسنديد كه هرطور دلش خواست به او مىدهم و اگر نخواست كه شما خرجى و زحمتى نكشيديد ؛ اين مطلب بسيار مهم است و نميتوانى او را از آن محروم كنى و از او بپوشانى پرستار نزد پسر پادشاه رفت و گزارش آن مرد را بعرض او رسانيد و دل پسر پادشاه دريافت كه بمراد خود رسيده است ، گفت همين امشب آن مرد را بياور ولى بايد محرمانه باشد زيرا اين موضوع را نميشود سست گرفت پرستار به بلوهر دستور داد كه آماده شرفيابى باشد او با خود جامه دانى كتاب برداشت و گفت متاع من در اين است و هر گاه خواهى مرا نزد او ببر او را برداشت و نزد او برد و چون وارد شد بلوهر سلام گفت و پسر پادشاه جواب خوبى به او داد و پرستار از اتاق بيرون آمد و حكيم نزد پسر پادشاه نشست بلوهر سخن را از اين جا آغاز كرد كه اى شاهزاده ديدم كه خوش باش مرا نسبت بدان چه با دانشمندان و اشراف كشور خوددارى افزودى پسر پادشاه گفت اين براى اميد بزرگى است كه به تو دارم گفت اگر تو با من چنين كردى يكى از پادشاهان بوده است كه در كشور خود خيرمند معروف بوده و قبله اميد بوده است روزى در مركب خود بگردش رفته بود و در ميان راه به دو مرد پياده برخورد كه جامه كهنه بتن داشتند و آثار تنگدستى و رياضت در آنها بود تا چشم پادشاه به آنها افتاد نتوانست خوددارى كند فورا از اسب پياده شد و به آنها سلام داد و با آنها مصافحه كرد چون وزراء چنين ديدند