از نساك هستند كه تارك دنيايند و طالب آخرت و سخنانى دارند و علمى دارند كه نميدانم چيست ؟
جز آن كه مردم با آنها دشمنى كردند و آنها را به آتش سوختند و پادشاه آنها را از اين كشور بيرون كرد و كسى از آنها در اين بلاد ما معلوم نيست زيرا خود را پنهان كردهاند و در انتظار فرجند و اين روشى است كه در دوستان خدا قديمى است و در دولتهاى باطل آن را پيشه خود ميكنند از اين خبر دلش فشرده شد و بدان توجه كامل كرد و گويا گمشده خود را كه ميخواست جست . خبر آخرتجوئى او در آفاق پيچيد و تفكر و جمال و كمال و فهم و عقل و زهد او در همه جا منتشر گرديد و به گوش يكى از نساك رسيد كه او را بلوهر ميگفتند و در سرزمين سرانديب ميزيست
فصل هفتم ملاقات بلوهر و يوزاسف
و مرد ناسك و حكيمى بود سوار كشتى شد و بسولابط آمد و بدر خانه پسر پادشاه رفت جامه نساك را از تن افكند و جامه بازرگانى پوشيد و ملازم در خانه پسر پادشاه شد تا دوستان و اطرافيان و واردين او را شناخت و براو روشن شد كه يكى از آنان پرستار و پيشخدمت مخصوص پسر پادشاه است و او را دنبال كرد تا در جاى خلوتى به او دست يافت به او گفت من يكى از بازرگانان سرانديب هستم و چند روز است اين جا آمدهام و يك جنس مهم گرانقيمت باخود دارم و دنبال يك امينى بودم كه خبر به او بدهم و شما را پسنديدم متاع من از كبريت احمر بهتر است ، كورها را بينا مىكند و كرها را شنوا مىكند و شفاى هر درديست و دواى پيرى و حافظ از ديوانگى و سبب پيروزى بر دشمن است و كسى را از اين جوان كه در خدمت او هستى سزاوارتر به آن نميدانم اگر نظر دارى به او ياد آورى كن و اگر طالب باشد او را به او نشان دهم و چون آن را ببيند قدر و قيمت جنس را خواهد شناخت پرستار به او گفت تو از جنسى
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 282
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٨٢