پس از او مالك بن نويره رشته سخن را بدست گرفت گفت شيخ شما دچار خرافت شده است او باز بگفتار خود ادامه داد و گفت واى بر دل سوخته از فارغ البال و بيغم اى مردم چرا خاموشيد آفت پند رو گردانى از آنست واى بر تو اى مالك براستى تو نابودى چون حق قيام كرد هر كس با آن قيام كند بلند مىشود هر كس به آن بستيزد به خاك هلاك مىافتد اى مالك مبادا از آنها باشى و اگر از من پيش افتيد و برأى خود عمل كنيد برويد شتر مرا بياوريد تا سوار شوم و از شما كناره گيرم شتر خود را خواست و سوار شد و پسرانش و برادرزادگانش دنبال او رفتند گفت من تاسف ميخورم بر امرى كه همه شما آن را درك ميكنيد و بر من پيشى نميگيريد قبيله طى كه اخوال اكثم بودند به او نوشتند و بعضى گويند بنو مره كه اخوال ديگرش بودند به او نوشتند و درخواست كردند كه براى آنها دستوراتى بنويسد كه با آن زندگانى كنند ، اين دستور نامه را براى آنها نوشت :
اما بعد بدرستى كه من بشما سفارش ميكنم بتقواى خدا و صله رحم كه اصلش را ثابت ميدارد و فرعش را ميروياند و شما را باز ميدارم از نافرمانى خدا و قطع رحم كه نه اصل را بجا مىگذارد و نه فرع را ميروياند ، از زناشوئى زنان احمق خوددارى كنيد كه هم بسترى با آنها كثافتكاريست و اولادشان ضايع مىشود بر شما لازمست شتر دارى از شتر نگهدارى كنيد كه دژهاى عرب هستند و گردن آنها را جز در موقع لزوم قطع نكنيد زيرا مهر دختران و حفظ خون بوسيله آنها مىشود شيرشان براى سالمندان تحفه است و براى خردسالان غذا و اگر شتر را بآسيا كردن وادارند آسيا هم مىكند مرديكه قدر خود را بداند هلاك نشود ندارى و فقر همان بيخرديست مرد شايسته و خردمند هرگز بىمال نماند بسا يك مرد كه از صد مرد بهتر است و بسا صد مرد كه از يك لشكر بهترند و بسا يك لشكر كه من از دو قبيله دوستتر دارم . هر كس از روزگار گله دارد گله او بدراز كشد هر كس
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 261
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٦١