عاد اول نه آن عادى كه قوم هود عليه السلام بودند دو پسر داشت يكى شديد ناميد و ديگرى را شداد خود عاد مرد پسرانش ماندند و پادشاه زوردارى شدند و مردم شرق و غرب فرمانبر آنها گرديدند شديد مرد و شداد تنها پادشاه گرديد و كسى با او ياراى طرفيت نداشت و اشتياق به خواندن كتابها داشت و چون نام بهشت و آنچه در آنست از ساختمان و ياقوت و زبرجد و لؤلؤ را شنيد ميل كرد كه مانند آن را در دنيا بسازد براى گردنكشى و رقابت با خداى عز و جل صد مرد را براى مهندسى آن برگماشت و با هر يك هزار تن معاون مقرر كرد و گفت برويد پاكيزه ترين و وسيعترين جاى زمين را معين كنيد و در آن براى من شهرى از طلا و نقره و ياقوت و زبرجد و لؤلؤ بسازيد . ستونهائى از زبرجد بپاداريد و بر آنها كاخها فراز آريد و بركاخها غرفهها بناكنيد و به روى آنها غرفههاى ديگر و زير كاخها در كوچه و خيابان آن انواع درختهاى ميوه بكاريد و جويها را زير آن درختها روان سازيد زيرا من در كتب وصف بهشت را خواندم و دوست دارم مانند آن را در دنيا بسازم به او گفتند اين قدر جواهر و طلا و نقره كه براى ما وصف كردى از كجا فراهم ميكنى تا ما بتوانيم براى تو شهرى بسازيم شداد گفت نميدانيد سلطنت جهان با من است ؟
گفتند چرا ؛ گفت برويد همهء معادن جواهر و طلا و نقره را كنترل كنيد و بر آنها كارگرانى بگماريد تا هر اندازه نياز داريد از آنها گرد آورند و هر چه هم طلا و نقره در دست مردم يافتيد بگيريد دستورى بهمهء پادشاهان مغرب و مشرق نوشت و آنها شروع كردند بگردآورى انواع جواهر در مدت ده سال و اين شهر را در مدت سيصد سال براى او ساختند و شداد نهصد سال عمر كرد چون به او
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 239
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٣٩