تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
صبر كن پدرت آنچه را تو ميبينى ديده است سپس آبى خواست و وضوء ساخت و هر چه خواست نماز خواند و همان سخن سابق را پس از نماز تكرار كرد و اندكى خوابيد و بيدار شد و فرمود اى پسر عباس عرضكرد من اينجا هستم فرمود برايت باز نگويم كه الساعه چه در خواب ديدم ، عرضكرد چشمانت بخواب رفت و خواب خوشى ديدى يا امير المؤمنين ، فرمود در خواب ديدم كه مردان سفيد روئى با بيرقهاى سفيد از آسمان فرود آمدند و شمشيرانى بكمر دارند كه سپيد است و ميدرخشد و در اطراف ابن زمين خطى كشيدند ، سپس ديدم اين نخلهاى خرما برگهاى خود را به يكديگر زدند و پريشان گرديدند و خون تازه از آنها فرو ميچكد و ديدم فرزندم و جگر گوشه‌ام حسين در ميان اين خونها غرق است و استغاثه مىكند و كسى بفرياد او نميرسد و اين مردان سپيد رو كه از آسمان فرود شدند او را ندا كنند و گويند صبر كنيد اى آل رسول كه شما بر دست اشرار مردم كشته ميشويد اى ابا عبد الله اين بهشت است كه كه به تو مشتاق است ، سپس مرا سر سلامتى دادند و ميگفتند اى ابو الحسن مژده بادت كه خدا روز قيامت كه مردم در برابر پروردگار جهانيان قيام ميكنند خدا چشمت را روشن مىكند سپس بيدار شدم و به آنكه جانم بقبضه قدرت او است هر آينه صادق مصدق ابو القاسم احمد به من گفته است كه من در مسافرتم بسوى شورشيان بر ما آن را خواهم ديد و اين سرزمين كرب است و بلا و نوزده مرد در آن دفن شوند كه فرزندان من و فاطمه باشند و آن در آسمانها معروف است آن را ارض كرب و بلا خوانند چنانچه بقعه حرمين و بقعه بيت المقدس را ذكر كنند سپس فرمود اى پسر عباس بگرد و پشك آهو براى من بجو من هرگز دروغ نگفته و دروغ نشنيدم و آن پشكها زرد است و هم رنگ زعفران است