تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
از آهن نزد آنست كه نوشته اى دارد داود آن را چنين خواند : من اروى بن سلم هستم هزار سال سلطنت كردم . هزار شهر ساختم . هزار دوشيزه را عروس كردم آخر كارم اينست كه خاك بستر من است ، سنك پشتى و بالين منست و كرمها و مارها همسايگان من هرگز به دنيا فريب مخور

باب پنجاه و دوم - حديث دجال

1 - نزال بن سبره گويد امير المؤمنين على بن ابى طالب ( ع ) براى ما خطبه خواند ، حمد خداى عز و جل كرد و بر او ثنا فرستاد و بر پيغمبر و آل صلوات فرستاد و سه بار فرمود اى مردم از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد ، صعصعة بن صوحان برخاست و عرضكرد اى امير المؤمنين دجال كى خروج كند ؟ فرمود بنشين خدا سخنت را شنيد و قصدت را دانست و سؤال شده از سئوالكننده به اين موضوع داناتر نيست ولى براى آن نشانه‌ها و آمادگىها است كه دنبال يك ديگر ميايند چون دو تاى كفش اگر خواهى به تو خبر دهم ؟ عرضكرد آرى يا امير المؤمنين - آن حضرت فرمود نشانه اش اينها است . 1 - نماز را بميرانند 2 - امانت را خيانت كنند 3 - دروغ را حلال شمارند 4 - ربا بخورند و رشوه بگيرند 5 - ساختمانها را محكم و نيكو بسازند و دين را به دنيا بفروشند 6 - سفيهان را به كار گمارند با زنان مشورت كنند ، قطع رحم كنند ؛ پيرو هوس گردند ، خون ريزى را آسان دانند