در چنين حالتي آناليز وتحليل آن به جملات وگزارهها غير ممكن است » . « 1 »
نظريهاى كه حقيقت بودن را با ابطالپذير بودن ملازم مىداند در فرجام كنونى آن نظريات شكاكانه نسبت به معرفت ، معتقد است كه واقعيات مفروض ، يك حدس است و « مشاهده وعقل هيچكدام را بآن معنا كه تا كنون مدعى معرفت بودن آن بودهاند ، نمىتوان سرچشمهء معرفت دانست » . « 2 »
اين دسته براي توجيه شك خود نسبت به بخشي از حقايق جهان هستى ، نخست مسائل فلسفي ( ودر واقع خود فلسفه ) را سلب حيثيت كردند ودر خانه وزير بال علوم ديگر نهادند ، وسپس ملاك « علمي بودن » مسائل وقضايا را بزعم خود « معنى » قرار دادند با اين شرط كه داشتن « معنا » در گرو تجربه واستقراء وقابل تجربه بودن ، وبتعبيرى قابل « اثبات » بودن ، باشد . ونويسنده حدسها وابطالها ، با اين استدلال كه چون قضاياى علمي ، كلى ومطلقند از اين رو بهر اندازه استقصاء واستقراء شود ، باز قابل تحقيق علمي نيست يا قابل اثبات نمىباشد ، بنابراين ، ملاك علمي بودن مسأله يا قضية را آن دانستند كه به توان آن را « ابطال » كرد ! چه اگر قابليت اثبات ملاك مىبود ، نمىبايست برخى از نظريات معروف علمي ابطال شده باشد .
اينها وأمثال اينها كه هنوز هم به صورتهاى گوناگونى وگاه بصورت اصالت زبان يا پديدهگرائى ومانند آنها وجود داشته ودارد ، نمونههايى از سيطره حكومت شك بر انديشهء فلسفي غرب است كه در برخى موارد مانند شكاكان قرون أولية بنوعى « سودگرايى » و « دم غنيمتى » ( پراگماتيسم ) مىانجامد كه مىگويد : « خذ الغايات واترك المبادئ » . ودر نگاه دقيق به أوضاع وأحوال پريشانى وسرگردانى فلسفي كه پس از
هامش
( 1 ) همان ، ص 115 .
( 2 ) حدسها وابطالها ، كارل ريموند پوپر ، ص 4 .