تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المظاهر الإلهية في أسرار العلوم الكمالية — صفحة مقدمة 184

مساهمون:

صمقدمة ١٨٤
طرفداران اين مكتب - كه معروفترين آنها بلكه مؤسس آنها شخصي به نام فورون يا پورون (
Pyrrhon
) است - معتقد بودند كه حس ، خطا مىكند وادراكات حسى ، نسبى وقابل اشتباه است ومطلق نيست ، عقل نيز قادر به كشف خطاى معرفت نمىباشد ، پس معرفت انسان پايهء درستى ندارد وقابل اعتماد نيست ونمىتواند سعادت بشر را تأمين كند ، بلكه بيشتر سبب دل نگرانى وناآرامى أو مىگردد . پس نه اصالت حس رواقيون ومشائيون ، ونه اصالت معناى اشراقي وافلاطونى ، بايد با شك در همهء اين عناصر فكرى به عمل پرداخت ودر سايهء فراغت از معرفت وپىجوئى آن خوشبخت زيست . از ديدگاه روانشناسى اجتماعي علم وحكمت وانديشه ، اين وضع را در دوران قرون جديد اروپا وسير حكمت در غرب نيز مىتوان ملاحظه كرد ؛ چه پس از انقراض يا انزواى فلسفهء مدرسى مسيحي ( اسكولاستيك ) وظهور دكارت وبيكن وبرخى انديشمندان انگليسى وآلمانى ، تعارض شديدي ميان انديشه‌هاى فلسفي نوپديد آمد تا جايى كه در قرن بيستم ، حاصل اين تعارضات را مىتوان بروز همان مكتب قديم شك ، ولى به صورتهاى جديد دانست . مكاتبى مانند حسگرايى ( يا پوزيتيويسم ) وحسگرايى منطق گونه ( پوزيتيويسم منطقي ) يا لغت - تحليلي ( تحليل زبانى ) وتجربه‌گرايى ومانند اينها با وجود پذيرش معرفت أمور تجربى - در واقع بر پايهء شك در معرفت گذاشته شده است ، وپيشرفت فيزيك نوين نيز پايهء استحكام ادراكات حسى آنان را بيشتر سست نموده بود . اينها معتقد شدند كه قضاياى فلسفي ( متافيزيكى ) بىمعناست ، چون راهى به اثبات ندارد ومشكوك است ، گزارهء حقيقي (
Factual
) نيست ، بلكه لغوى است ونوعي تعريف لفظي است كه نه صدق ونه كذب هيچ‌يك در آن راه ندارد . يا « يك گزاره موقعى منطقا صادق است كه چيزى دربارهء جهان خارج نگويد . اين