به خود متوجّه ساخته است . . .
و بالاخره آزمايش و پژوهش و كنكاش طولانى مرا به اين « مكتب و روشى » را كه پيمودم رهنمون گشت ، تا اينكه برهانى كافى بر صحت و ثبوت « شعر جاهلى » در نزد من پديد آمد . . .
پس اصحاب اين شعر را كه اينك رفته و منقرض شدهاند و اجسام آنان در خاك پراكنده گرديده است در اين شعر ، زندگانى ديدم كه شب را به روز و روز را به شب مىبرند .
مشاهده كردم كه چگونه جوانان آنها به وسيلهء اين شعر ، نادانى و جهل خويش را زايل مىسازند ، كهنسالان آنان به وسيلهء آن ، حكمت و دانش خويش را پربار مىكنند .
و ديدم خوشنود و رضايتمند ايشان سيماى خويش را منوّر مىكند تا نور دهد و خشمناك ايشان ، خشمناكىاش شكلش را تيره مىسازد تا تاريكى زايد . . .
و ديدم مرد و دوستش را ، مرد و مصاحبش را ، مرد و رانده شده و فرارى را كه هيچكس با او نيست . . . و نيز در اين شعر سواركارى را كه بر اسب خويش نشسته و پيش مىتازد ، و پيادهاى را كه بر پاهاى خود مىرود . . .
گروهها و جمعيّتهايى را از ابتداى پيدايش تا حضور فعلى ، ديدم و غزلهاى عشّاق آنان را شنيدم و ناز و كرشمه و خراميدن دخترانشان را مشاهده كردم .
و بالاخره آتشهاى افروختهء آنان كه گرمشان مىكرد ، مرا نيز آتش زد ، و من گريه و شيونِ گريه كنندگان آنها را در حالى كه از شدّت فراق جزع و فزع مىكردند و مىناليدند ، شنيدم .
همهء اينها را در خلال الفاظ اين « شعر » ديدم ، و شنيدم ، حتّى در لفظ اين شعر رازدار و خلوص و صميميّت درمانده ، و آه غمناك و اندوهگين ، و فرياد و نعرهء بيمناك و وحشتزده را يافتم ، تا آنجا كه هماكنون نيز « اصحاب شعر جاهلى » در اين شعر تبلور و تجسّم يافته پيش چشم من حضور دارند ، مثل اينكه حتّى به اندازهء يك چشم بههم زدن ( طرفهء العين ) هم ايشان و منزلها و مدرسهها و معهدهاى ايشان را گم و فراموش نكردهام .
مذهبهاى آنان در روى زمين از چشم من پنهان نشدهاند ، تا آن مرحله كه براى من كشف گرديد . . . و هيچچيز از آنچه را كه آنها بدان چشم گشودند و در رأى
الظاهرة القرآنية ( پديده قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 67
مساهمون: كرمانى
ص٦٧