آرى . . . اين سخن بهراستى سنگين است ! و بهراستى چه ساختارى ! آن هم نه تنها براى انديشه و تاريخ كه تاكنون نيز استمرار دارد ، بلكه براى خود جريان وحى ، جريانى كه پس از 23 سال پايان يافت .
آيا اين سخن ناخود آگاه بود ؟ يا يك احساس ؟ يا علم و آگاهىاى كه از تفكّر و اراده صادر مىشد ؟
تمام اين واژهها ، هنگامى كه در برابر نتايج موضوعى كه از يك سو از « مَنِ » محمّد ( ص ) و از سوى ديگر از « سخن سنگين » كه همان قرآن است ، مىشناسيم از معنى تهى مىشوند .
بىترديد در چنين پيشآگاهى كلّىاى مىتوان رغبت ناخود آگاه ذاتى را ديد كه خود را در گرداب آينده فرو مىافكند و نيز مىتوان تصوّر كرد كه فيلسوفى نيز همانند « نيچه » را همين راه ، نظام و شيوهء فلسفى خود را به طرزى جالب و باشكوه بنا كند . و ليكن در اينجا پيش آگاهىهايى هست كه بهخاطر موضوع مشخّص شدهء خود نمىتوانند بدون شناخت پيشين و فراگير خود نسبت به اين موضوع ، آن را تفسير كرده و قابل درك و شناخت باشد . براى توضيح اين نكته به دو نمونه از اين پيش آگاهىهاى ويژه پيرامون يك موضوع مرزبندى شده و مشخّص ، اشاره مىكنيم .
نمونهء اوّل : خداوند مىفرمايد :
« ما بر تو بهترين قصّهها را مىخوانيم بدانچه وحى كرديم به تو اين قرآن را و همانا تو پيش از اين از غافلان بودهاى « 1 » » .
آيا اين آيه سر آغاز داستان يوسف نيست ؟ . . .
ما در اين آيه كه شبيه تأكيد آغازين بوده و به وسيلهء نقد تاريخى اثبات شده است ، در مىيابيم كه پيغمبر ( ص ) پيش از نزول قرآن نسبت به اين داستان كاملًا ناآگاه بوده است . حتّى مىتوان گفت كه اين « ناآگاهى » عنصرى اساسى براى بار شخصى وى بهشمار مىآمده است . بنابراين روياروى ما بدون هيچ ترديدى ، آغازى است براى جريان وحى . وحيى كه دربارهء موضوع كاملًا مشخّص شدهاى كه همان داستان يوسف است ، نازل شده است . داستانى كه تا همين لحظه با انديشهء محمّد ( ص ) بيگانه بوده است .
دليل ما بر عدم آگاهى پيامبر از اين موضوع دو واقعيّت زير است كه بايد آنها
هامش
( 1 ) . سورهءيوسف / آيهء 13 ؛نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ