داستان ذوالقرنين و . . . « 1 » به راستى كه وجود تشابه در اين داستانها شگفتآور است ، مانند تشابه موجود در داستان حضرت يوسف ( ع ) كه مشكل بزرگى را در نقد قرآن فراهم مىسازد . حتّى در زمان حيات پيامبر ( ص ) نيز از بازگويى برخى از اعتراضات و انتقادات نسبت به اين موارد ( كه امروزه پس از گذشت سيزده قرن مطرح مىشود ) ، خوددارى نكردهاند .
در واقع اگر ما عملًا از ارزش والاى قرآن چشمپوشى كنيم و يا بهخاطر برخى از مصالح و منافع اعتبارات ديگرى را در اين باره لحاظ كنيم ، اين تشابه به صورت معمّايى نامفهوم جلوه مىكند . براى فهم اين معمّا شايسته است صفحهاى فرّار روى خود قرار دهيم و ديگر وجوه تشابه را در آن ثبت كنيم . براى اين كار ، يك نمونه هم براى ما كافى است و آن داستان حضرت يوسف ( ع ) است كه ما آن را به عنوان مقياس « پژوهش نقد گونهء » خويش پيرامون اين موضوع برمىگزينيم .
هامش
( 1 ) . اگر برخى بگويند آيهء :وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِاشارهء به يهود دارد ، پاسخ مىدهيم كه اگر چنين باشد آنان ماجراى ذى القرنين را از طريق داستانهاى تاريخى ياد گرفتهاند ، چون در تورات و انجيل در اين باره چيزى ذكر نشده است . « ع . ش »