قبل خود را براى آن آماده كرده بود .
تنها علّت عدول آن حضرت آن بود كه وحى به محمّد ( ص ) چنين امر كرده و او هم نيز اطاعت نموده بود . در حالى كه نزديك بود اين تصميم ناگهانى ميان مسلمانان باعث بلوا و شورش شود « 1 » . بنابراين ما در مقابل دو انديشه قرار گرفتهايم كه هر دو با ارزش متفاوتى در نظر پيامبر ( ص ) تجسّم يافته است : يكى طرز انديشهء شخص اوست كه از معرفت و دانش بشرى او ناشى مىشود و ديگرى وحى قرآنى است كه بر او نازل مىگرددد و طبيعى است كه ما در اينجا در مورد قرار دادن خطَ فاصل دقيقى بين اين دو انديشه در ضمير آن حضرت به بحث پردازيم تا در روشن ساختن « پديدهء قرآنى » گامى فراتر بگذاريم .
- اين تشخيص نزد پيامبران ديگر نيز وجود داشته است كه ما مىتوانيم در بحث خود دربارهء « ارمياء نبى » ، آن را بهدرستى درك كنيم ، وى متوجّه شد كه « حنانيا » ، پيامبر دروغين ، در مقابل دعوت او موضعى مخالف اختيار كرده و در مورد آنچه كه از جانب خدا بر بنىاسرائيل واجب گشته سخن مىگويد ، سعى دارد با گفتار خود به دلهاى آنان آرامش و طمأنينه وارد كند ، او با ديدن « ارمياء » به وى هجوم مىآورد و « يوغ » او را در هم مىشكند و فرياد زنان مىگويد :
« اينست آنچه كه خدا گفت ، به زودى يوغ پادشاه بابل را چنين در هم خواهم شكست . »
هامش
( 1 ) . مطابق آنچه مؤلّف در اينجا نوشته وحى در صورت آيهاى قرآنى نبوده است بلكه تنها بر مجرّد امر به صلح و مراجعت ارجح دلالت مىكند . در حالى كه از طريق احاديث ثابت شده كه پيامبر ( ص ) با اعتراض بعضى از اصحابش ، همچون « عمربن خطاب » مواجه گشته است . در پىتصميم پيامبر ( ص ) ، عمر كه از اين واقعه خشمناك بود به پيامبر ( ص ) مىگويد :
( چرا ذلّت و خوارى را در دين ما وارد مىكنى ؟ ) و پيامبر در پاسخ او مىگويد : ( من بندهء خدا و فرستادهء اويم و هيچگاه از فرمان او سرپيچى نمىكنم و او هم هرگز مرا خوار نمىدارد ، اين روايت را مقريزى دركتاب « امتاع الاسماع » / ص 292 / ذكر كرده است . امّا در سخن مؤلّف اشارهء صريحى به اين نيست كه وحى در اينجا آيه بوده ، هر چند كه سياق جمله خلاف مقصود و نظر مؤلّف را مىرساند « ع . ش »