قلمداد نمود « 1 » . . . چون تصوّر اين خطا در قرآن با آن اسلوب كامل ادبى كه به عنوان شاهدى عظيم بر دعوت پيامبر ( ص ) مطرح مىشود ، ممكن نيست ، و اگر بهراستى در اين آيه اشتباهى رخ داده بود تصحيح آن پس از مدّتى اندك ، كارى ضرورى و سهل و ممكن بود .
- بنابراين اگر چنين نكتهاى نشأت گرفته از پيامبر ( ص ) كه قرآن را براى خود و اصحابش مىخوانده ، نبوده و چنين خروج از قاعده ، نزد او خطا بهشمار نمىآمده ، خود دلالت مىكند كه محمّد ( ص ) به هيچ وجه قدرت تصرّف در آيات قرآنى را نداشته است .
علاوه بر اين ما اين مسأله را در شكل ادبى آن بررسى نمىكنيم ، بلكه آن را از وجههء « تحليل روانى » مورد توجّه قرار مىدهيم ، ما شخصيّت محمّد ( ص ) را در اين ظهور ناآشنا و در اين خروج از « قاعدهء مألوف » در كمال روشنى و بهطور پياپى در دو نقش مختلف مشاهده مىكنيم .
- اين شخصيّت يك بار در نقش مخاطبى جلوه مىكند كه مستقيماً مورد خطاب قرار مىگيرد . و در واقع جزو افراد مخاطبى مىباشد كه ضمير ( كم ) به آنها توجّه دارد .
- امّا بار ديگر با آمدن ضمير ( هم ) به عنوان شاهدى غير مستقيم جزو مغايبين محسوب مىگردد . اين انتقال غير منتظره ضمير ، دو حالت مختلف روحى در پى دارد كه نمىتوان حالت دوّم را از چيزى غير از حالت اوّل نتيجهگيرى كرد و يا آن را در يك شخصيّت معيّن كه در اينجا شخصيّت محمّد ( ص ) است ، به تجسّم آوريم .
- به تعبير ديگر ضمير ( هم ) درآيهء مذكور بايستى نتيجهء نفسى مستقيم و مباشر ضمير ( كم ) باشد ، يا آنكه به واسطهء يك نتيجهء واسط به آن وابسته باشد « 2 » .
در اين حال مىبينيم كه از نظر روانى انتقال ضمير از ( كم ) به ( هم ) با فاعلهاى
هامش
( 1 ) . انتقال از خطاب به غيبت و يا از غيبت به خطاب هر چند يك كار استثنايى و خروج از قاعدهء مألوف ادبى است ، ولى اشتباه نحوى نيست كه صناعتى است از صناعات لفظى كه در علم بديع بدان « التفات » گويند و بنا به گفتهء برخى از بزرگان :
« عرب اين كار بسيار كند » . . . و در قرآن كريم علاوه بر آيهء مزبور امثال ديگرى از اين سنخ وجود دارد ، مثلًا در سورهء انسان / آيهء 21 و 22 درست برعكس آيهء شريفه مذكور در متن ، انتقال از غيبت به خطاب را مشاهده مىكنيم :وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً .( رجوع شود به كتاب « الاضداد » محمّد بن القاسم الانبارى / صفحهء 134 ) / مترجم /
( 2 ) . مقصود از نتيجهء نفسى در اينجا همان حلّ مسألهء نفسى است ، چون فرض بر آن است كه هر مشكلى راه حلّى مناسب به خود دارد كه نتيجهء نفسى آن محسوب مىشود . . . مثلًا كلمهاى كه به عنوان « مبتدا » ذكر مىشود و به تنهايى فايدهاى نمىرساند ، با « خبر » كامل مىگردد ، بدينسان مىتوان اين بينش را بر آيهء فوق الذكر منطبق نمود و مسألهء دوّم را ، همچون نتيجهاى نفسى از مسألهء اوّل ناشى دانست « ع . ش »