« . . . بهترين گفته دربارهء محمّد ( ص ) اينست كه بگوييد ساحرى كه آمده است تا ميان فرزند و پدرش و . . . جدايى افكند » .
و اين بود تأثير و عكسالعمل اعجاز در « فطرت عرب » در دو شكل گوناگون و متفاوت ، تا اينكه زمان متحوّل گشت و زمينهها و مناسبتهاى اجتماعى متغيّر شد ، و علوم روز به روز رو به ترقّى و پيشرفت گذارد و مسئلهء « اعجاز » بهطور مستقيم موضوع پژوهش دانشمندان قرار گرفت ، و پيشوايان بيان امثال « جاحظ « 1 » » در كتاب « نظم القرآن » و « عبدالقاهر « 2 » » صاحب كتاب « دلائل الاعجاز » پيرامون آن به بحث و تحقيق همّت گماشتند .
و اينك ما از باب مثال جملاتى را از كتاب « دلائل الاعجاز » عبدالقاهر ، از تعليق او در ذيل آيهء شريفه :
« قالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً
« 3 » . . . » براى توضيح « مقام و مقال » نقل مىكنيم :
در « استعاره » مفاهيمى نهفته است كه بيان آنها ممكن نيست مگر از طريق علم به نظم كلام و وقوف بر حقيقت آن ، و از جملهء استعارههاى دقيق و پنهان اين است :
هامش
( 1 ) . جاحظ ، ابوعثمان عمر بن بحر بن محبوب كنانى ( 160 - 255 ) ، در بصره متولّد شد و در همانجا وفات يافت ، از اصمعى و ابوعبيده و ابوزيد و غيره استفادهها كرد و با بسيارى از نويسندگان فارسى و سريانى آميزش داشت ، وى بدصورت و ناخوش منظر ولى بسيار خوش خط و نيكو سخن بود . جاحظ رياست فرقهء جاحظيّه از فرقههاى معتزله را داشت . از آثار معروف او : الاصنام ، البخلاء البيان و التبيين و المحاسن و الاضداد را مىتوان نام برد . تأليفات وى را متجاوز از دويست جلد شمردهاند كه از ميان آنها تنها چند جلد بهچاپ رسيده است . ( فرهنگ معين / ج 5 ) . / مترجم /
( 2 ) . شيخ عبدالقاهر جرجانى كه در سال 471 يا 474 در گذشته است بنا به عقيدهء برخى نخستين كسى است كه در فنّ اعجاز كتاب نوشته است ، امّا علّامه مصطفى صادق رافعى نويسنده و پژوهشگر معاصر و صاحب كتاب « اعجاز قرآن و بلاغت محمّد ( ص ) » مىنويسد :
اين عقيده برخطاست ، زيرا اوّلين كسى كه در اين موضوع كتاب تأليف نمود ، ابوعبدالله محمّد بن يزيد واسطى بود كه در سال 306 وفات كرده است و پس از وى ابوعيسى رمانى است كه در سال 382 در گذشته است . . . ( رجوع شود به اعجاز قرآن و بلاغت محمّد - ترجمهء عبدالحسين ابن الدين / صفحهء 118 ) . / مترجم /
( 3 ) . سورهء مريم / آيهء 4 : گفت پروردگار من استخوانم سست شده و شعلهء پيرى تمام سرم را فرا گرفته است .
سست شدن استخوان كنايه از بى قدرت و ضعيف و ناتوان شدن است ، و اينكه تنها سست شدن استخوان را ذكر كرده است بدينجهت مىباشد كه در اندام آدمى استخوان محكمترين اجزاء بدن است و بديهى است آنگاه كه استخوان سست گردد ، ديگر احوال اعصاب و عروق و ساير اعضاى لطيف اندام ، معلوم است .
در آيهء شريفه شعلهء آتش « استعاره از پيرى آورده شده و تشبيه « پيرى » به شعلهاى كه تمام سر را فرا گرفته است » و اشتعل الرأس شيباً ، تشبيه و استعارهء بسيار جالبى است ، زيرا از يك سو خاصيّت شعلهء آتش اين است كه زود گسترده مىشود و همهء پيرامون خود را فرا مىگيرد ، و از سوى ديگر شعلههاى آتش درخشندگى خاصّى دارد و از دور جلب توجّه مىكند ، وانگهى هنگامى كه آتش جايى را فرا گرفت چيزى كه از آن باقى مىماند همان خاكسترها است ! . . .
حضرت زكريا ( ع ) فراگيرى پيرى و سفيدى تمام موى سرش را به شعله ور شدن آتش و درخشندگى آن و خاكستر سفيدى را كه برجاى مىگذارد ، تشبيه كرده است ، و اين استعارهاى است زيبا و رسا ( تفسير ابوالفتوح رازى / ج 6 / صفحهء 456 - تفسير نمونه / ج 13 / صفحهء 8 ) / مترجم /