تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روابط اجتماعى در اسلام ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
خود محروم گردند ؛ مثلًا در راه دفاع از وطن يا قانون يا مرام ، كشته شدن را تحمل و فداكارى كنند و براى نگهدارى حريم اجتماع از سعادت شخصى محروم گردند ، اما هيچ انسانى بر اين محروميت‌ها اقدام نمىكند ، مگر در راه كمال و از آن‌رو كه اينها را كمال مىداند ، در حالتى كه حقيقت بر خلاف اين است ! زيرا اينها يعنى كشته شدن ، محروميت و فداكارى . . . كمال نيستند ، بلكه عدم و حرمان‌اند ! اگر هم كمالاتى باشد براى جامعه كمال است ، نه براى فرد ؛ آن هم از لحاظ آن‌كه جامعه ، جامعه است « 1 » ، در حالى كه هر انسانى ، جامعه را براى خودش مىخواهد ، نه خودش را براى جامعه ! روى همين اصل است كه زمام‌داران اين جوامع ، براى افراد جامعهء خود چاره‌اى انديشيده و به آنان تلقين مىكنند كه انسان با فداكارى ، ياد نيك و نام پرافتخار و پايدار از خود باقى مىگذارد ؛ يعنى زندگى جاويدان به‌دست مىآورد ! خود اين گفتار « خرافه » است ! چرا كه بعد از بطلان و فنا ، چه زندگىاى وجود دارد ؟ چنين زندگىاى چيزى جز « نام » نيست ، « نام » خالى كه چيزى در پس پرده ندارد . ! گفتار بالا ، نظير اين است كه بگوييم : بر انسان لازم است تلخى قانون را تحمل كند و بر محروميت‌هايى كه در برابر پاره‌اى از خواسته‌هاى دل مىبيند صبر كند ، براى آن‌كه جامعه بدين‌وسيله محفوظ بماند و در زندگىِ پايدار خود به كمال برسد . كسى كه اين را مىگويد معتقد است كمال جامعه ، كمال اوست كه اين يك گفتار خرافى است ، زيرا كمال جامعه در صورتى كمال فرد است كه اين دو با يك‌ديگر تطبيق كنند ، نه آن‌كه فرد به كلى نابود شود ! اگر كمال جامعه منطبق بر كمال فرد نباشد و او را به كمال نرساند كه كمال فرد نيست ! « 2 »
هامش
( 1 ) . يعنى جامعه بدون نظر به تك تك افراد جامعه ، بلكه با توجه به شخصيت جامعه كه شخصيتى در برابر شخصيت‌فرد دارد ( 2 ) . ظاهر سخن استاد ، فردگرايى و اصالت فرد است ، ولى به نظر مىرسد ، دقت در روان‌شناسى فردى ، صحت اين سخن را اثبات كند . اشاره‌وار آن‌كه اگر « فرد » انسان بميرد و نابود شود آيا از نظر واقعيت وجودى او كه از بين رفته است فرقى مىكند كه جامعه خوش‌بخت باشد يا بدبخت ؟ فقير باشد يا غنى ؟ پيشرفته باشد يا عقب مانده ؟ « فردِ » زنده است كه اينها را درك مىكند و از آن لذت مىبرد يا رنج مىبرد ، درواقع ، خوش‌بختى و بدبختى جامعه است كه « فرد » را شاد يا ناشاد مىكند ، پس مىتوان گفت : فرد ، شادى جامعه را براى شادى خودش مىخواهد و برعكس ، فرد از ناشادى جامعه ، ناشاد مىشود . اگر فردى از بين رفت و نابود شد ، ديگر چه فرقى دارد جامعه شاد يا ناشاد ، خوش‌بخت يا بدبخت ، مترقى يا عقب مانده باشد ؟
روابط اجتماعى در اسلام ( فارسى ) — صفحة 192 | السيد محمدحسين الطباطبائي / كرمانى