و ديكتاتورها انجام يافته ، ديده نشده است .
اما متأسفانه اين نعمت و لوازم آن ، يعنى اجتماع فكرى و آزادى عقيده ، مانند بسيارى از نعمتهاى بزرگ ديگرى كه خدا به ما ارزانى داشته بود و به واسطهء تفريط در حريم الهى از آن محروم مانديم ، از ما مسلمانان سلب شد :
خدا آن چه را كه قومى دارا هستند تغيير نمىدهد ، مگر آن كه آنها روحياتشان را تغيير دهند . « 1 »
در نتيجه ، راه و رسم كليسا در بين ما حاكم شد و به دنبالهء آن ، نيروهايمان پراكنده گشت و سستى پديد آمد و مسلكها و مذهبها از هم جدا شد . . . .
خدايمان بيامرزد و ما را بدانچه از آن راضى است توفيق دهد و ما را به صراط مستقيم هدايت كند . . . « 2 »
هامش
( 1 ) .« إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ »رعد ، آيهء 11
( 2 ) . دو نكته مهم اين فصل را بازخوانى مىكنيم :
يكى اينكه همهء احكام اسلامى ، حتى احكامى كه مثل نماز و روزه ، فردى به نظر مىرسد ، اجتماعى است و ما هيچ حكمى نداريم كه به وجهى اجتماعى نباشد - به بيان دقيقى كه در متن آمده است - ديگر آنكه معارف نظرى اسلام نيز اجتماعى است و تفكر در معارف بايد به صورت جمعى ، باشد . بيان استاد اين است كه آيات قرآن تأكيد بر تفكر و تدبر دارد ، بنابراين هر شخصى مستعد بحث و كنجكاوى آزادى كامل دارد كه در معارف دينى تفكر و تأمل كند و چون عوامل ذهنى و خارجى موجب اختلاف تصور و تصديق حقايق مىشود ، بايد به صورت جمعى ، براى حل اين مشكل چارهاى انديشيد . پس بايد عوامل اختلاف در تفكر و تصور و تصديق را بازشناسيم :
آنگونه كه در متن خوانديم يكى از عوامل ، عامل نفسانى و اخلاقى است ؛ شكى نيست فرد منصف و معتدل با آدم لجوج و كينهتور در فهم حقايق ، فرق دارند . پس نخستين راهحل ، براى اين مشكل تربيت صحيح اخلاقى و دينى است .
عامل ديگر ، خلافكارى عملى است ، از قبيل فسق و فجور ، ظلم و فريبكارى و هرگونه گناه كه مبارزه با اين مشكل از راه دعوت به خير امر به معروف و نهى از منكر و بالاخره ياد خدا و ترس از خداست .
عامل سوم ، عبارت است از اختلاف استعدادها و تيزهوشى يا كودنى اشخاص كه راهحل آن ، مراعات اين واقعيت است كه با هر كسى [ و هر جامعهاى ] به اندازه فهم و استعدادش سخن بگوييم و در مرحله نظرى و عملى به همان