انسان آزادى مطلق داده كه هر چه بخواهد بكند ، همان طبيعت ، اراده و عمل را محدود و رهايى و آزادى اوليه را مقيّد مىسازد .
و چون قوانين تمدن حاضر - همانگونه كه دانستيد - بناى احكام خود را بر پايهء كامروايىهاى مادى گذاشته ، نتيجهاش اين شده است كه مردم در معارف اصلى و اساسى دينى آزاد باشند كه اگر بخواهند ، خود را به آنها ملزم سازند و اگر نخواهند ، ملزم نشوند . همچنين در امر اخلاق و هر چه ماوراى قانون است و مورد خواست اختيار آدمى قرار گيرد ، مردم آزادى و حريت دارند . اين ، معناى آزادى در تمدن جديد است .
اما اسلام از آنرو كه قانون خود را اولًا بر اساس توحيد و در مرتبهء بعد ، بر پايهء اخلاق گذاشته و آن گاه متعرض همهء اعمال فردى و اجتماعى اعم از كوچك و بزرگ شده است ، پس چيزى نيست كه انسان به آن وابسته باشد يا به انسان تعلق داشته باشد و شريعت اسلامى در آن جا گام نگذاشته و يا جاى پايش پيدا نباشد . « 1 »
و بدين ترتيب حريت به معناى گذشته هيچگونه مجال و مظهرى در اسلام ندارد ! .
چرا ، آدمى در اسلام از قيد بندگى غيرخدا آزاد است .
هر چند جملهء فوق چند كلمهاى بيش نيست ، اگر كسى در سنّت و رويهء اسلامى و همچنين سيرهء عملىاى كه اسلام بدان دعوت كرده و بين افراد و طبقات جامعه برقرار نموده ، بهطور عميق بحث و بررسى كند و به ويژه آنكه اگر شيوه اسلامى را به روشهاى ارباب و بندگى و برترىطلبى و زورگويى جوامع متمدن - اعم از روشهايى كه بين افراد و طبقات خودشان برقرار است و يا روابطى كه بين ملتهاى قوى و ملتهاى ضعيف موجود است - مقايسه كند ، در مىيابد كه همين چند كلمه
هامش
( 1 ) . ظاهراً مراد اين است كه يا اسلام در آن مورد صريحاً حكم كرده و يا احكام كلىاى دارد كه شامل موارد جزئى مىشود . مراد از « اثر قدم » يا « جاى پا » ظاهراً همين احكام كلى است