چكيدهء سخن آنكه : سلسلهء اسباب واقعى تكوينى دست بهدست هم داده و نوع انسانى را به دنبال خود به وجود آورده است . اين اسباب به حد وفور و بهطور كامل انسان را به هدف زندگى - كه برايش مهيا كرده - سوق مىدهد ؛ و بنابراين بر انسان لازم است زندگى خود را كه در بستر اختيار و كار و كوشش مىگذرد ، با اسباب و علل موافق و همآهنگ كند ، تا هر چه اين اسباب و علل از او مىخواهند و او را به طرف آن سوق مىدهند پذيرا شود كه زندگيش در جهت نقيض اسباب و علل طبيعى نباشد و جريان به هلاكت و بدبختى او منجر نشود .
اگر كسانى كه دچار توهم فوق شدهاند خوب دقت كنند . اين سخن « 1 » عين دين اسلام است ، اما از آنرو كه بالاتر از همهء اين اسباب و عللِ طبيعى يك سبب هست كه همهء اين اسباب را به وجود آورده و همه چيز آنها را اعم از كوچك و بزرگ تدبير مىكند ؛ يعنى خدا كه به معناى حقيقى كلمه ، سبب تام و بالاتر از همهء اسباب است ، پس بر هر انسانى لازم است كه در برابر خدا تسليم شود و خاضع امر او باشد . معناى اين كه ما مىگوييم « توحيد » يگانه اساس دين اسلام است ، همين است .
اگر در بيان بالا خوب دقت شود ، روشن مىگردد كه حفظ كلمهء توحيد و تسليم در برابر خدا و تنها او را در زندگى خواستن ، نه تنها مخالف اسباب مادّى نيست ، بلكه با همهء اسباب سازگار مىباشد .
يگانهپرست بدون آن كه به شرك آلوده شود و يا از علةالعلل غفلت ورزد ، واقعيت همهء اسباب را در حدود خودشان قبول دارد و بدين ترتيب يك مسلمان داراى يك سلسله اغراض و اهداف دنيوى است و يك سلسله غرضهاى اخروى ؛ هم مقاصد مادى دارد و هم مقاصد معنوى ، ولى بيش از اندازهء لازم به مقاصد دنيوى اعتنا نمىكند
هامش
( 1 ) . يعنى تبعيت از علل و اسباب تكوينى