تخطي إلى المحتوى الرئيسي

برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
معلول به علت است ؛ پاسخ اين است كه اين مطلب دو وجه دارد : يا [ آن پديده ] جزئى است ، مانند اين‌كه بگوييم : اين خانه نقّاشى شده است ، و هرچه نقاشى شده باشد پس نقاش دارد ؛ و يا [ آن پديده ] كلّى است ، مانند اين‌كه بگوييم : هر جسمى مؤلّف است از هيولى و صورت ، و براى هر مؤلّفى مؤلّفى است . امّا قياس اوّل ، يعنى ، اين‌كه اين خانه داراى نقّاش است ، چيزى نيست كه يقين دائم توليد كند ؛ زيرا آن خانه فسادپذير است و بنابراين اعتقادى كه فقط به هنگام موجود بودن آن صحيح بود به هنگام فاسد شدن آن زايل مىگردد ، در حالىكه يقين دائمى زايل نمىشود و كلام ما درباره‌ى يقين دائم كلّى است . امّا مثال ديگر : كه هر جسمى مؤلّف است از هيولى و صورت ، و هر مؤلّف مؤلّف دارد ، چنين است كه مؤلّف بودن جسم از هيولى و صورت يا ذاتى جسم است كه قوام جسم به آن است ، يا عرض لازم جسم است . اگر عرض لازمى باشد كه بدون نياز به سبب الزمه‌ى ذات جسم است ، در اين صورت اين قطعا از قبيل مواردى است كه امكان اقامه‌ى برهان انّ در آن وجود دارد ؛ اين مساله را فعلا كنار مىگذاريم تا در جاى خود بررسى و تبيين شود . و اگر عرض لازمى باشد كه ثبوت آن بر جسم توسط واسطه‌اى صورت مىيابد ، در اين صورت كلام در آن مانند كلام در نتيجه‌ى آن خواهد بود ، و آنچه از آن نتيجه شود ، نتيجه‌ى يقينى كه توسط سبب آن به دست آيد نخواهد بود . و اگر ذاتى يا لازم بدون سبب باشد پس محمول آن « مؤلّف داشتن » است نه « مؤلّف » ؛ پس محمول علّت نيست ، زيرا علت « مؤلّف » است نه « مؤلّف داشتن » ؛ و « مؤلّف » حدّ اكبر نيست ، بلكه « مؤلّف داشتن » حدّ اكبر است ؛ پس « مؤلّف داشتن » بر حدّ اوسط ، كه « مؤلّف » است ، حمل مىشود ؛ زيرا « مؤلّف » به « مؤلّف داشتن » اتّصاف پيدا مىكند ، مانند اين‌كه مىگوييم انسان حيوان است ولى نمىتوان گفت كه مؤلّف مؤلّف است . امّا « مؤلّف داشتن » ، اعم از آن‌كه در نفس الامر مقوّم مؤلّف باشد يا تابع لازمى براى آن باشد ، ابتدا بر « مؤلّف » و سپس بر « مؤلّف از هيولى و صورت » حمل مىشود و ثابت است ؛ و هرگاه « مؤلّف داشتن » در نفس الامر ابتدا بر « مؤلّف » ثابت باشد ، در اين صورت بر آنچه كه در تحت مؤلّف واقع است به سبب « مؤلّف » ثابت خواهد كرد ، همان‌طور كه در گذشته دانستى 79 . بنابراين در اين‌جا يقين از راه علّت حاصل شده است 80 ، و « مؤلّف » علت ثبوت « مؤلّف داشتن » بر جسم است ، هرچند جزئى از « مؤلّف داشتن » - يعنى : مؤلّف - علت مؤلّف است . بنابراين روشن شد كه اگر حدّ اكبر در قضيه‌اى يقينى حقيقى باشد ، نمىتواند علّت حدّ اوسط باشد ، امّا چه‌بسا حدّ اكبر جزئى داشته باشد كه آن جزء علّت حدّ اوسط باشد ؛ و اعتبار جزء غير از اعتبار كلّ است : زيرا « مؤلّف » يك چيز است و « مؤلّف داشتن » چيز ديگرى است : زيرا « مؤلّف داشتن » بر « مؤلّف » قابل حمل است ، امّا حمل « مؤلّف » بر « مؤلّف » محال است 81 .