من نيز از مركبم پياده شدم . به من گفت : آن را رها كن . گفتم : اگر گم شود ، چهطور ؟
گفت : اين سرزمينى است كه جز مؤمن در آن داخل نشود و جز مؤمن از آن بيرون نرود . سپس پيش از من وارد چادر شد و به سرعت بيرون آمد و گفت : مژدهات باد كه اجازهى ورود به تو داده شد ! داخل شدم . ديدم نور از گوشهى آن جايگاه بالا مىرود .
بر آن جناب به امامت سلام كردم . به من فرمود : « اى ابو الحسن ، ما شب و روز انتظار داشتيم بيايى . چه باعث شد كه دير آمدى ؟ » عرض كردم : آقاى من ، كسى را تاكنون نيافته بودم كه مرا راهنمايى كند . به من فرمود : « كسى را نيافتى كه راهنمايىات كند ؟ ! » سپس انگشت خود را بر زمين زد و فرمود :
« نه ؛ شما مال انباشتيد و بر مؤمنان ناتوان ستمكارى كرديد و پيوند خويشى را كه در ميانتان بود قطع كرديد . پس [ اينك ] چه عذرى داريد ؟ » عرضه داشتم : توبه ، توبه ! درگذريد ، درگذريد !
[ سپس فرمود : ] « پسر مهزيار ، اگر استغفار شما براى يكدگر نبود ، جز خواصّ شيعه - كه سخنانشان شبيه افعالشان است - هركه روى زمين است هلاك مىشد . »
سپس فرمود : « اى فرزند مهزيار - و دستش را دراز كرد - آيا تو را از خبر آگاه نسازم ؟ هرگاه كودك بنشيند و مغربى حركت كند و يمانى راه بيفتد و با سفيانى بيعت شود ، خداوند به من اجازهى قيام خواهد داد . پس بين صفا و مروه با 313 مرد خروج مىكنم . آنگاه به كوفه مىآيم و اتاق ( مسجد ) را ويران و براساس بناى نخستين ، آن را مىسازم و همهى ساختمانهاى جبّاران پيرامون آن را نيز ويران مىكنم و با مردم حجّ اسلام بهجاى مىآورم و به يثرب ( مدينه ) مىروم . پس حجره را خراب مىكنم و آنچه را در آن است ، آن دو را ، تازه بيرون مىآورم و دستور مىدهم در سمت بقيع بر دو چوب خشك به دارشان آويزند . آن دو چوب خشك از زير آنها برگ مىدهند .
آنگاه مردم به فتنهاى شديدتر از فتنهى اوّل « 1 » دچار مىگردند كه آوازدهندهاى از سوى آسمان بانگ مىزند : اى آسمان ، اينان را نابود گردان و اى زمين [ اينها را ] بگير .
هامش
( 1 ) . [ شايد مراد آزمون بزرگ سقيفه است . ]