راستى زينت امّتاى ! خداوند به امامت تو را شرافت بخشيد و تاج علم و معرفت بر تو عنايت فرمود . ما به سوى شما رهسپاريم . سپس ( بار ديگر ) با من دست داد و در آغوشام گرفت .
آنگاه گفت : اى ابو الحسن ، چه مىخواهى ؟ گفتم : خواستهام ( ديدار ) امامى است كه از عالم نهان است . گفت : او از شما پنهان نشده ؛ كارهاى بد شما او را مخفى داشته است . ( اينك ) برخيز و به سوى مركب خود برو و آمادهى ديدارش باش . چون جوزا از نظرها غايب شد و ستارگان آسمان درخشان گشتند ، من بين ركن و صفا منتظر توام .
خوشدل و شادمان شدم و يقين دانستم كه خداوند اين فضيلت را به من داده است . پس لحظهشمارى مىكردم تا وقت معيّن فرا رسيد . به سوى مركبم رفتم و بر آن سوار شدم كه ناگاه صداى آن دوست را شنيدم كه مىگفت : اى ابو الحسن ، به سوى من آى . به نزد او شتافتم . بر من سلام كرد و گفت : بيا برويم برادر .
از پست و بلندىها گذشتيم تا بر طائف مشرف شديم . به من گفت : اى ابو الحسن ، فرود آى تا بقيّهى نمازهاى شب را به جاى آوريم . پس فرود آمد و ( در آخر ) نماز واجب صبح را با او ( به جماعت ) خواندم . گفتم : پس آن دو ركعت اوّل چهطور ؟ گفت : آن دو ركعت از نمازهاى شب است . آنها و نيز قنوت را كوتاه بخوان و نيز همهى نمازهاى مستحبّى را ( مىتوان كوتاهتر خواند ) . آنگاه گفت : برادر ، برويم .
پيوسته در فراز و نشيبها مىرفتيم تا بر دشت بزرگى مشرف شديم كه همچون كافور ( سفيد ) بود . در آن چشم گرداندم . به ناگاه چادرى - كه از موى بافته شده بود - ديدم كه نور از آن مىدرخشيد . به من گفت : [ خوب نگاه كن ] آيا چيزى مىبينى ؟
گفتم : چادرى از موى مىبينم . گفت : همهى اميد و سعادت در همين دشت است « 1 » .
در پى او رفتم تا به ميان دشت رسيديم . از مركبش پياده شد و آن را واگذارد .
هامش
( 1 ) . [ اگر ضبط نسخهى مأخذ درست باشد ، ترجمه چنين است : همهى اميد ( اينجاست ) .
( اين را گفت ) و در دشت سرازير شد . ]