اما فقره ( فوجدوه كما قال ) پس آن صريح الوضع و الافتعال است كما لا يخفى على اهل الكمال و كافى است براى رد آن روايت سابقه كه از آن بطلان اين دعوى حسب رد و ابطال حضرت خلافت مآب ظاهر است و ذكر اعزام كه خود ابن كثير در آخر عبارت غوره هم مكذب اين ادعا است و قطع نظر از آن اگر اين تصديق صحيح و قرين تحقيق باشد .
لازم آيد كه خلافتمآب ، در نسبت استيثار به آن عمدة الاحبار ، و هم تصريح بعداوت او با خدا و كتاب جبار قهار ، كاذب و دروغ زن ، و جافى و جائر و رامى بوهم و ظن باشد ، و بناى جلالت و عدالت تقديرى حضرتشان هم به آب رسد ، و چون اين مرام اقصى و مطلوب اسنى است ، پس ما بقبول آن راضييم ، و قدح و جرح ابو هريره به اين سبب ثابت نمىكنيم ، گو بعد ثبوت جرح و قدح خلافتمآب ، ابو هريره در چه حساب است ، قدح و جرح اكثر اصحاب خود به خود ، هم به جهت استلزام بوجوه كثيره ، و هم به جهت اجماع مركب ، ظاهر خواهد شد ، و هم اصل مطلوب ، كه امامت بى فاصلهء جناب امير المؤمنين عليه السّلام ، و بطلان خلافت متغلبين است ، بر اين تقدير بلا كلفت تقرير واضح و مستنير مىگردد .
عمر بن الخطاب ابو هريره را استيثارگر معرفى كرد
و از غرائب امور بلكه عجائب شرور آن است كه ، حضرت ابن حجر عسقلانى ، با آن همهء جلالت و امامت و رياست و نبالت و حذاقت و تبحر و تمهر ، در اخفاى تفضيح و تقبيح و هتك عرض ابو هريره ، ورع و امانت و صدق و ديانت خود را بر اقدام ابو هريره نثار كرده ، همين روايت عبد الرزاق را ، كه ابن كثير نقل كرده ، تحريف ساخته ، كه تصريح خلافتمآب را بعداوت ابو هريره با خدا و كتاب خدا از ميان انداخته ) .
قال في « الاصابة بتمييز الصحابة » : قال عبد الرزاق : أنا معمر ، عن أيوب