بحش بيست و سوم سبزوار ، معدن و نيشابور
صبح روز 18 نوامبر 1897 م . به سبزوار رسيديم . راه ما مستقيم و در طول شيبهايى طولانى در دامنهء تپهها افتاده بود و بتدريج 360 متر از ارتفاع ما كاسته شد . ارتفاع سبزوار از سطح دريا 915 متر بود . از طرف شمال به سبزوار وارد شديم . ارك قديمى شهر كه خندقى خشك آن را احاطه كرده بود با ديوارهايى ويران و عارى از هرگونه سكنهاى در چشم ما ظاهر شد .
ميرزا محمد خان هراتى حاكم سبزوار بيرون شهر به ما خوشامد گفت . از دروازهء غربى شهر كه ارك نام داشت به آن وارد شديم و بعد از پيمودن مسافتى در شهر به طرف اردوگاهمان كه خارج از دروازهء نيشابور و در شرق قرار داشت روانه شديم .
سبزوار داراى بازارى است تقريبا به طول نيم ميل در وسط شهر كه از اين دروازه تا دروازهء ديگر كشيده شده است . دكانهاى موجود در اين بازار آجرى و سقف آنها گنبدى شكل بود . مىگفتند اين بازار كلا داراى 750 مغازه است .
تمام سواران حاكم در پيشاپيش و فراشهاى وى در جلوى ما و در عقب سر نيز منشىها و خدمتكاران و ساير افراد روان بودند . حركت نسبتا باشكوهى بود . مغازهدارها با تعجب ايستاده و ما را تماشا مىكردند .
شنيدم كه يكى از مغازهدارها به بغلدستى خود ميگفت : آيا او يك انگليسى است يا يك روس ؟ اين سئوالى بود كه تقريبا براى تمام ايرانيها هنگام مواجه شدن با ما مطرح مىشد . بطور كلى ايرانىها از تمام دنيا فقط روسها و انگليسىها را مىشناسد . به انگليسىها فرنگى يا اروپايى نيز مىگويند و جالب اينجاست كه روسها را اصلا به عنوان فرنگى نمىشناسند و روسها را از نژادى ديگر مىدانند .
تمام روز مردم زيادى براى تماشاى اردوگاه ما آمدند . يقينا آنها تاكنون نديده بودند