با مسئوليت خودم سفر را در سرزمين يموتها آغاز كردم . وظيفهء سرهنگ نيز نسبت به من با خارج شدنم از قلمرو تحت سرپرستى وى پايان مىپذيرفت . سرهنگ كه تا حدى خاطرش از بابت ما جمع شده بود به ناچار قبول كرد . حوالى غروب مهمانى مفصلى در اردوگاه بر پا كرديم سه خان يموت همراه با قرهديش خان و نزديك به بيست تن از پيران گوكلان و همچنين حاكم و دو يوزباشى مخصوص وى همگى براى صرف شام حاضر شدند و همه چيز خيلى خوب و دوستانه برگزار گرديد . آرزو مىكردم كه خود يموتها نيز نسبت به ما به اندازهء اين خانها ملايم و دوستانه رفتار كنند ، با اين همه خيلى جرأت مىخواست ، تا كسى صرفا با اعتماد به قول اين سه مرد خود را به دست يموتها بسپارد ، حتى آنقدرها هم مطمئن نبودم كه اين سه از عهدهء تأمين و حفظ ما در طول اين ميسر برآيند ، اما آنچه كه بيش از همه حس اطمينان مرا به خود جلب مىكرد اين واقعيت بود كه يموتها يك قبيله هستند و خصوصيات و سجايايى مختص به خود دارند و بىشك مهمان را در قلمرو خود مورد گزند و آسيب قرار نخواهند داد و اين نكتهاى بود كه اصلا در مورد آن اشتباه نكرده بودم .
ايرانيانى كه در اردوگاه ما بودند ، ترس و وحشت زيادى از يموتها داشتند . يك فراش و چند قاطردار يزدى بشدت از اين امر در هراس بودند ، اما خوشبختى در آنجا بود كه اينها به همانقدر كه از جلو رفتن در اين سرزمين وحشت داشتند از عقب رفتن و بازگشتن نيز در ترس بودند .
مدتى را كه در ينقاق بودم . توانستم خوب بدنبال صيد قرقاول به شكار و تفريح بپردازم . اردوگاه ، خارج از جنگل و در دشت بازى برپا شده بود ، اما نيزارهايى انبوه بستر رود ، مسكن و مأواى مناسبى را براى اين پرنده فراهم كرده بود . همچنين به چندين دسته از اسفرود دمباريك كه تازه از راه رسيده بودند برخوردم . تعداد آنها به چندين هزار مىرسيد و گاهى قطعه زمينى به وسعت چندصد متر مربع از آنها پوشيده شده بود ، اما از آنجا كه تجمع آنها در ناحيهاى باز و هموار بود ، امكان نزديك شدن و دسترسى به آنها اصلا وجود نداشت .
در اينجا تفاوت موجود بين دو ساحل شمالى و جنوبى رود گرگان به وضوح به چشم مىخورد ، كنارهء شمالى خشك و بىحاصل و عارى از هرگونه روئيدنى بود ، حال آنكه قسمت جنوبى را خاكى بسيار حاصلخيز و مرغوب پوشيده از سبزى و نيزارهايى كوتاه و مستعد براى جلب جمعيت دربرداشت ، از آثار بجاى مانده روى تپههاى اطراف به خوبى مىشد پى برد كه زمانى فاصلهء بين رود گرگان و كوهها جمعيت زيادى را در خود جاى مىداده است ، به طرف جنوب دامنههاى سرسبز و پوشيده از جنگل چشمانداز بسيار جالب و دلانگيزى داشت .
از يازتپه ديدن كردم ، اين تپه از تكههاى سفال و كوزههاى شكسته پوشيده شده بود ،
خراسان و سيستان ( سفرنامه كلنل ييت به ايران و افغانستان ) ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: چارلز ادوارد ييت
ص٢١٣